درهم

توی زندگی اتفاقاتی می افته که هرگز برای خودت و فردات انتظارش رو نمی کشیدی

دلم نمی خواد از زندگیم گله کنه، که هیچ وقت زندگی هیچ کس کامل نیست و هیچ وقت هم اونقدر خالی نمیشه که از همه چیز ناامید بشی(البته امیدوارم) به هر حال میخوام ثبت کنم حس امشبم رو

خدای مهربون و قادر من چیزهای خواستنی زیادی بهم داده بهترینش محیا، اما با همه اینا چیزهای نخواستنی هم داده که آش کشک خاله بوده و ناخواسته زندگی رو برام تغییر داده، دلم یه وقتایی برای دخترک درونم میسوزه که زندگی همه رویاهاش رو نابود  کرده، آخه با خودم اگه صادق باشم آرزوی به دست آمده ای ندارم ولی دنیا ذاتش همینه چاره ای نیست

******

محیا روز به روز شیرینتر میشه و وابستگی ما شدیدتر ، از این همه عشق میترسم ، میترسم مثل ماهی از دستام لیز بخوره ، میترسم از روزایی که ناچار از هم دور میشیم ، چی بگم دلبسته و پابسته شدم به دنیا!

******

اینقدر دلم میخواد یه دل سیر غیبت کنم، از دست این جاری بزرگه که ریللللللللللللللللللللکسه، از دست مچتبی که ریلللللللللللللللللللللللللللللللللللکستره، از دست این آدمایی که هر آنچه خوبه برای خود می پسندن و بالعکس

خدایا به من صبر بده و به محیا سلامتی و به مجتبی انصاف!! لطفا اگه امکان داره

محیا

تولد دخترکم دقیقا دو ماه پیش بود، لحظه ای که فهمیدم وقت تولدشه راستش ترسیدم، خوب خواهر ترسیدنم داره، دکتر گفته بود نی نی طبیعی میاد، این طبیعی به زبون راحت و قشنگ و شیکه، وقتی سر خودت بیاد می بینی همچینم نیست، از آبرو و حیا که میری هیچ، مرگم برات آرزو میشه، اما...........

به خواست خدا و یاری محیا نجات پیدا کردم، یه دفعه دیدم ولوله ای شد بین ماماها، زنگ زدن به دکتر و بعد هم آماده کردن سریع من برای اتاق عمل، دختر کوچولوم پی پی فرموده بودن و من از عذاب زایمان طبیعی نجات دادن

اینطوریا بود که محیا شیک و راحت تو اتاق عمل پا به دنیا گذاشت

دو ماهه که خوابم خیلی کم شده، غذا رو اصولا نمی جوم بلکه می بلعم، مهمونی رفتن، پارک رفتن (خلاصه حال کردن) یه زجر دائمیه، همه دارن حال می کنن تو باید نی نی رو بخوابونی، شیرش بدی، عوضش کنی، به هر مکافاتی گریه اش رو بند بیاری و دوباره و دوباره

با همه اینا خوشحال و شاکرم برای داشتن این نعمت خدا، رحمت خدا

پ.ن: دوستای گلم ممنون که نگران بودید و بعد خوشحال برای تولد دخترم، امیدوارم برای شما هم این اتفاق خوب زندگی بیفته

پ.ن: نیاید بگید بهشت زیر پای مادرانه، چون بهشت زیر پامونه ، خودمون که توش نیستیم

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

چهارباغ به میدان امام می رسد؟

جونم براتون بگه خونه ما طرفای رباطه، یه روز که داشتیم از آمادگاه می رفتیم خونه، از خیابون باغ گلدسته رفتیم دروازه دولت، یه هو آقاهه پیچید تو خیابون سپه، گفتم چرا از این طرف میری؟ برگشت گفت: این وقت شب خلوته از همین ور بریم بهتره،( قبلش من در مورد ظرفای نقره حرف میزدم، آقاهه گفته بود: نچ نمیشه، گرونه. حالا من تو دلم گفتم حتما میخواد برام یه چیزی بخره از میدون امام)،  رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون امام ، یهو میگه اینجا کجاست؟ چرا رسیدیم اینجا،مگه این چهارباغ نبود؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

بچه ام به خیالش داشت از چهارباغ می رفت طرف کاوه!!!!! فکر کن چهارباغ و سپه رو اشتباه بگیری!!!!!!

این بود آتویی که آقاهه داد

*********

داریم فیلم نارنجی پوش رو می بینیم، یه خانومه هم کنارم نشسته، تو صحنه هایی که آشغالا رو نشون میده هی ابراز نفرت می کنه و وای و اه و پیفش به راهه، بعد من دلم میخواست جرش بدم خانومه رو، آخه در عین دیدن همه اینا تخمه شکستن و پرت کردنش جلوی صندلی وقفه نداره، خواستم یه چیزی بهش بگم، دیدم یه وقت دعوامون میشه تو سینما خوبیت نداره، یعنی همه سعیم رو کردم طوری بشینم که چشمم بهش نیفته، یه چیزی از فیلم بفهمم

ولی خداییش آدمایی که مثلا با فرهنگن و پول صرف سینما می کنن، میان یه فیلمی می بینن که پیامش اینه که به این زمین بدبخت رحم کنید مرد از این همه کثافت، انگار نه انگار به همون آشغال زایی شون ادامه میدن

ما رو میگن صاحب تمدن چندین هزار ساله ایم!!!!!

*********

این بود آخرین پست قبل ازمامان شدن، فکر کن دارم مامان میشم، چه سخت و شیرین و گنگ، می ترسم راستش

باز روزی نو در راه است و تو باید مسلح باشی با عشق، اندیشه، ایمان، شادی...
چاره ای نیست؛ عزیز من!سهم ما از میلیاردها سال حیات و حرکت ذره ای بسیار نا چیز است
این سهم را چه کسی به تو حق داده که با خستگی و پیری روح، با بلاتکلیفی، با کسالت، دو دلی به تباهی بکشی؟

یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی

**********

شاید کمی زود بود، اما به خاطر یه سری مسائل تصمیم گرفتیم که از کوچولوی زندگیمون دعوت کنیم بیاد پیشمون

برام ورود یه موجود دیگه به زندگی دو نفره خیلی سخت بود، اما این مدتی که تو وجودم با اون زندگی می کنم و حس آفرینشی که تو بدن من داره اتفاق می افته، شرایط رو آسون می کنه، وقتی به مسئولیتی که با اومدنش به گردن من و مجتبی است فکر می کنم، خیلی می ترسم، اما باید بپذیرم این مسئولیت رو

نی نی اردیبهشت به دنیا میاد، فکر کن باید شبانه روز در اختیارش باشم و یه سالی رو حداقل، به خودم فکر نکنم

پ.ن: دوستای گلم ببخشید که خیلی وقت ننوشتم، زندگیم تحت الشعاع این دخمله است، منم که کلا تنبل بودم و هستم

دوست دارم عید جمع بشیم، همدیگه رو یه جایی ببینیم به شرطی که منتظر یه زهرای باربی نباشید، دههه سر خودتون هم میاد

دعا کنید نی نی سالم و صالح باشه، حالا خوشگل و باهوش هم باشه ما شکایتی نداریم

برای نی نیم یه سری هنرنمایی کردم تموم که شدن عکس میذارم براتون،

پیشاپیش عید مبارک

 

یاد باد

این روزا گاهی اوقات سر کلاسای فنی و حرفه ای که میرم خاطرات دانشگاه برام زنده میشه، هر چند اون بهار دیگه گذشته اما خاطراتش هنوز لبخند رو به لبم میاره، سر کلاس اما جای دوستام خالیه که آذر و رقیه که باهم می نشستیم و حتی اگه استاد گیر میداد باز از روی کاغذ تبادل نظر می کردیم، یاد سوسن که این اواخر بیشتر باهم بودیم خیالم همیشه باهاش راحت بود، یاد اعظم که با هم از شریعتی و کوئیلو و حمید مصدق می گفتیم، یاد حدیث که تو سختترین روزا مرهمی از عرفان و قرآن به زخم هام می گذاشت، یاد شیرین که اون همه تلاش و مطالعه اش منو علامت تعجب می کرد، یاد زینب که سر قضیه شوهر با هم کرکر خنده داشتیم، یاد همه می افتم حتی پسرای کلاس یه وقتایی دلم میخواست جرشون بدم، یه وقتایی که با ترم بالایی ها کلاس داشتیم تازه می فهمیدیم نه همه پسرا هم بی مزه نیستن!!!! دلم اما برای اون وقتایی که می گفتن استاد خسته نباشید خیلی تنگه
یادش بخیر اون روزایی که تو چمنای پشت دانشگاه می نشستیم و آذر ترانه می خوند بعد که جوگیر میشد می پرید ما رو بغل می کرد و ما هم کنار می کشیدیم، یادته رقیه همیشه هم غلط غلوط می خوند؟
یادش بخیر روزایی که می نشستیم جلو در دانشگاه ورود و خروج بچه ها رو چک می کردیم بس که فضول بودیم، خوبیش این بود که خودمون هم استتار شده بودیم بین شاخ و برگا
یادش بخیر وقتایی که مچ کسی رو می گرفتیم به ثانیه نکشیده بقیه بر و بچ رو هم خبر می کردیم، یادش بخیر یه چایی می گرفتیم با سه تا لیوان، دلمون می خواست میشد یه بستنی هم بگیریم با سه تا قاشق!!!!
یاد دل بستنامون، یاد دل شکستنامون، یاد دل بریدنامون
یادش بخیر اردوهایی که با هم رفتیم مشهد جمکران مناطق جنگی همه اش پر از خنده بود و گاهی معنویت ، یادمه مشهد از خودم ناامید شدم بس که بچه ها در حال دعا و نماز بودن، راستی زینب مگه ما دل نداشتیم؟
یادش بخیر اون روز که داشتم پسرا رو مسخره می کردم تا رسیدم به مجید بدت اومد کلی نصیحتم کردی که یعنی چی جوونای مردم رو مسخره می کنی؟ من همون روز فهمیدم بهش دل بستی چه فایده که اون نفهمید؟ البته شایدم خوب شد که نفهمید بعضی آدما از دور تماشایی ان نزدیک که شدی جز حبابی در حال ترکیدن ، نیستن
یاد همه بچه ها بخیر یاد اونایی که سایه هم رو با تیر میزدیم یاد اونایی که تا وارد می شدیم دنبالشون می گشتیم، یاد اونایی که می دیدیمشون و قلبمون گرم می شد بخیر


دنیای رمان ها

بعد از تموم شدن درسم و از اونجا که تو بازار کار هم خیلی موفق بودم (هه هههه)، شروع کردم به خوندن کتابای موبایلی، 99 درصدشون که قربونشون برم رمان بودن، تو یه سنی آدم واقعا با این مدل کتابا حال می کنه، اما من کمتر میشه از این کتابا لذت ببرم، همه هم که تو یه مایه داستانی هستن یه دختر و پسر خوشگل که به خاطر یه سوتفاهم از هم دور میشن ولی آخر سر به هم میرسن، بعضی جاها هم که پای ماجراهای عاشقانه میاد وسط بیشتر حرصم درمیاد، نه که خودم تو عرصه عشق و عاشقی مدال آور بودم، همین جور عشقام به نتیجه میرسید، از سر حسودی هم شده بیشتر بدم میاد، ولی خوب هم وقت آدم رو پر میکنه، هم یه کم میری تو رویا ، البته رویایی که به حقیقت نمی پیونده، از اینا گذشته این تیکه ماله رمان کولی نوشته مژگان مظفریه:

«(شخصیت دختر داستان): کجا هستین اینطوری صداتون پخش میشه؟

(شخصیت پسر داستان): تو وان آب گرم

: شما توی حموم هستین؟

: آره

می خواست بگوید که چقدر جای او خالی است، اما ترسید او ناراحت شود و برداشت منفی کند»

جان من به نظر شما میشه برداشت مثبت از این قضیه کنی؟ این رو که خوندم شاخام دراومد فکر کن یه پسر به یه دختر بگه جات تو حموم کنار من خالیه، بعد دختره فکر کنه آخی چه پسر با محبتی، حتما می خواسته درمورد بحران در کشورهای منطقه یا آب شدن یخ قطب یا مثلا عرفان صحبت کنه، یا نه میخواد پشتمو کیسه بکشه، آی روی بعضیا رو برم

********

اوضاع روحیمون داغون نشونه، گفتم بدونین یه وقت فکر نکنید فقط خودتون داغونید!!!!!!!!!!!!!!

پیراهن یوسف!

هیچ فکر کردین داستان یوسف و زلیخا می تونست جور دیگه ای باشه، مثلا فکر کنین زلیخا یوسف رو صدا میزنه، میگه بیا این قاب رو بزن به دیوار، بعد یوسف هم یه پیرهن تنگ و اندامی پوشیده میاد یه قیافه ای بگیره برای زلیخا، با یه حرکت سریع قاب رو میگیره بالا، بالا بردن ناگهانی دست همانا و تنگی پیراهن همانا بعد از بد شانسی زلیخا پیرهنه از پشت پاره میشه، و این طوریه که زلیخا بدنام میشه، جدی اگه این داستان تو قرآن نبود ، من بهش شک می کردم، آخه:

چند روز پیشا رفته بودیم پارک با اهل و عیال، این بچه ام مجتبی هم پیرهن یاسیش که خیلی خوشگل و اندامی و تنگ و ناناسه رو پوشیده بود، مثلا برای ما دلبری کنه منم که کلا برا خودم سوت می زنم ... خلاصه مجتبی با این پیرهن مذکور رفت والیبال بازی کنه وقتی برگشت پیرهنش از پشت جر خورده بود، بعد شوهر خواهری میگه نکنه زلیخا پاره کرده!!!!!

آخر شب کلی نقشه کشیدیم چیکار کنه مامانش نفهمه، و کله اش رو نکنه که پیرهن نازنین رو پاره کرده، آخه مادرشوهری رو این چیزا حساسه، مثلا مامان من هر ظرفی بشکنی یه دادی میزنه که «چرا اینجا شکستی، خودت باید جاروش کنی» همیشه هم نصیحت می کنه یه جایی ظرف رو بشکنید که جارو کردنش آسون باشه!!! ، اون اوایل وقتی خونه شون ظرفا رو می شستم اینقدر اسلو کار می کردم تا یه وقت خونم حلال نشه!!

راستی مجتبی برای تشویقم یه گوشی بهتره خریده برام، حالا داغ اون سرد شده، سی 903 رو بچسب

روی آنتن دریا

من تو کار خدا موندم، حالا قبول قضا بلا بود اما چرا من؟ چرا گوشی بدبخت بینوای من که دوربینش سایبرشات بود؟ چرا گوشی بی زبون من که اون همه کتاب روش ریخته بودم؟ تازه وقتی که اون قدر عکس از جاده چالوس گرفتم؟  شبا که میخوام بخوابم بغضم میگیره، آخر شب واسه اذان میذاشتم، دیروز هم نمازم قضا شد، منم به خدا گفتم خودت یه گوشی بنداز برام تا نماز صبحم قضا نشه، خلاصه شانس قشنگه کار خودش رو کرد!! الانم حس آدمی رو دارم که تنهاست ، این همراه اول راست میگفت من مسخره اش می کردم ها!!

گوشیم همون روز اول افتاد تو دریا، تا سرمو برگردوندم که برش دارم موج با خودش بردش، گشتن هم بی فایده، کلا دریا آروم نبود خواستم یه عکس قوزمیتو به اسم هنری به خوردتون بدم که پرشین گیگ برام باز نشد شاید وقتی دیگر!!

ولی خوب خوش گذشت

سفر شمال

بالاخره دری به تخته خورده و قراره بریم مسافرت، این اولین سفر مشترکم من و مجتبی با خونواده منه، مامان اینا و خواهر شماره 3 هم هست، بعلاوه دایی نیمه اصلی مون ، قراره یه نصفه روز تهران خونه عمه رو منور کنیم، دو روزی هم خونه دایی کاملا اصلی اطراق کنیم، 4 روز هم ویلا گرفتیم، حوالی ساری میشه، خونه دایی هم حوالی نوشهره البته بعد بازنشستگی مدیریت یه سری ویلای ساحلی رو به عهده گرفته، و اینطوریه که الان ساکن نوشهره ، خلاصه شنیدیم اونجا عشق و صفا مهیاست، تا ببینیم این شانس قشنگ ما چیکار میکنه! اگه خدا رحم کنه شاید این افسردگی ما اونجا آروم بگیره بذاره حس کنیم زندگی ارزش ادامه دادنشو داره!

اگه جای قشنگ اون حوالی سراغ دارید بی خبرمون نذارید، داداش سناتور کاش آبجی سناتور بودی که میومدم میدیدمت، امان امان!! راستی چرا آپ نمیکنی، مشغله درسیه آیا؟ مشکلی که نداری؟ میدونی که کامنتگذاری من در دست احداثه

راستی ما تابستون عروسیمونه، من استرس گرفتم چه طور باید با یه آدم غیر مامان بابام که همیشه لوس بازیهای منو تحمل می کنن، زندگی کنم، البته یعنی من چطور باید اونو تحمل کنم، اون که دلشم بخواد! کاش آدم همیشه بچه بود، راستی دوستام به من میگن خیلی بی رگی، جدا اینکه من معمولا مجتبی رو دو روز یه بار می بینم در حالی که فاصله خونه هامون با ماشین 10 دقیقه است ، غیر معموله؟ یا اینکه من هفته ای یه بار به زور میرم خونه شون چی؟ یا اینکه مکالمه روزانه ما معمولا دو دقیقه ایه؟ نکنه بدبختش کنم؟ نه یعنی من بدبخت بشم؟ گاهی حس می کنم هیچ دلبستگی به دنیا ندارم راحت می تونم دلمو بکنم برم پیش خدای مهربون و قادرم

وقتی تو روزمرگی غرق شدم

برام عجیبه که اینقدر از نوشتن دور شدم، منی که یه زمان متن انشاهام تو مدرسه دست به دست میشد، نوشتن آخرین پناهگاهم از تلخی ها زندگی بود پس شاید زندگیم الان شیرینه، شاید!

شایدم خودم رو سپردم به روزمرگی ها، شاید هیچ چیز تو زندگیم نیست که به نظرم ارزش بازگو کردن داشته باشه، شادیهای خصوصی زندگیم که البته هستن اما اینجا جای گفتن اونا نیست، خلاصه سرخوردگی بعد انتخا.بات رفع نشد و فکر نمی کنم به این زودیها رفع بشه، حس بدیه وقتی می بینم بدی ها بیشتر از خوبی هان!!!

به هر حال این روزا بیشتر وقتم صرف کتاب خوندن میشه اونم روی موبایل، از بس گیر دادم صدای همه در اومده، بعضی وقتا وب گردی و بازی و فیلم ...

من وبلاگ همه سر می زنم اما یه عمر طول میکشه تا صفحه نظرات برام باز بشه بعد که نظر رو نوشتم دیگه عمرا ثبت نمیشه، خلاصه اگه نظر نذاشتم از بی معرفتی یا بی نظری نیست از اینترنت داغون مملکته

آگهی نیاز به معجزه

یکی، دو ماه پیش تو آزمون استخدامی یکی از ادارات دولتی ثبت نام کردیم، خلاصه یه معجزه ای شد و آزمون رو هم قبول شدم، شنبه هم مصاحبه بود، منم از هر کی پرسیدم گفتن: سوالای مذهبی و سیاسی می پرسن، منم کتابچه 170 نوع نماز بابا رو گرفته بودم و تو مغزم می چپوندم، (کلا من زیاد اهل نماز نیستم، فقط یومیه!) بلندترین و گشادترین مانتوم رو هم پوشیدم، کیف مهندسی به دست، کفشای آبجی رو قرض کرده (دو تا کفش جدیدم پاشنه دار بید) خلاصه رفتیم تو اتاق، سه تا آقا بودن دوتاشون سوالای عمومی پرسیدن، مثل اینکه معدلت چند بوده، کجا زندگی می کنی، اهل مطالعه ای؟ با خودم گفتم هبوطی جستی، تا سومی شروع کرد به حرف زدن، این یکی سوالاش تخصصی بود، پرسید موضوع پروژه ات چی بود؟ تند گفتم: SPEAKER VERIFICATION گفت: ها؟ چی؟ منم با اعتماد به نفس یه خلاصه ای از پروژه ام گفتم، یکی نیست بگه خره اونی که باید احساس دانشمندتر بودن بکنه، تو نیستی اونیه که اونوره میزه!!! بقیه سوالا را هم تقریبا خوب جواب دادم که آقاهه به سرعت فرفره پرسید: فرق Data Adminstrator و Database Adminstrator چیه؟ حالا شما الان منو نگاه نکن که اینا رو براتون اینگلیش نوشتم، اونوقت قیافه ام علامت سوال شد و پرسیدم: ها؟؟؟؟ دوباره تکرار کرد، به جون خودم اینقدر تند می گفتم که من فقط admistrator رو می فهمیدم، آخرش گفتم: بله، ها یعنی خوب اون حالت پایگاه داده ای داره!!!! الهی جیز بشی که جوونای مملکت رو ضایع می کنی، من دیگه عمرا اسم پروژه ام رو انگلیسی نمیگم، غلط کردم، منو استخدام کنید!!

حالا اگه دماغم سوخت استخدام نشدم، غصه ام رو نخورید، مگه بده صبحا تا هر وقت دلم میخواد میخوابم، پولم خواستم تو حسابم هست(ستاد مبارزه با دماغ سوختگی!!)

من الان منتظر معجزه ام، جون مادراتون دعا کنید قبول شم!!!

تولد 24سالگی

به قول مارگارت اتوود تو کتاب چهره دیگر «چيزي در خصوص روز تولد وجود دارد كه روح آدم را افسرده مي كند ، خصوصاً در تنهايي .» شاید برای همین بود که امسال چیزی برای تولدم ننوشتم، من تنها نبودم اما روز خوبی هم برام نبود، نصف شب با صدای ناله های مامان بیدار شدم، عاقبت هم رفتیم بیمارستان، وقتی روز تولد 24سالگی آدم این طور شروع بشه ، دیگه حس شادی چندانی برای آدم نمی مونه

به هر حال امسال تولد متفاوتی بود، من امسال آقاهه رو داشتم، حس خوبی که با اون بودم بهم میده رو همه زنایی که همسرای خوبی دارن درک می کنن، از خدا ممنونم به خاطر نعمتایی که بهم داده، ولی حالا باز کارم پیشش گیره، هر چند به تمام معنا توکل کردم و میدونم هر اتفاقی بیفته خیر من در اونه

کیک تولد امسالم یه مرغ صورتی بود، خوب مگه چیه امسال آخرین سالیه که خونه بابام تولد می گیرم خواستم بچگونه باشه، اینم عکسش، عکس رو ویرایش کردم تا چند تا کله و چند تا دست و پایی که اون وسط بود حواستون رو پرت نکنه!!!

جالبترین کادویی که گرفتم از طرف بچه خواهرا بود، یه کاغذ A3 رو به چهار قسمت تقسیم کرده بودن و هر کدوم یه نقاشی کشیده بودن، بالاش هم نوشته بودن «سلام خاله زهرای عزیز ما بچه ها این را به تو هدیه می دهیم، از طرف یاسین، علی، هانیه، رضا»، البته اصل قضیه کار رضا بود، بقیه فقط نقاشی کرده بودن، خیلی بهم حال داد

اینم کیک تولد هانیه که چند روز پیش بود، خواهری امتحان داشت تولد بچه رو دیر گرفتن!!! بعد هانیه و علی دارن بازی می کنن، علی میگه بیا برا بچه مون تولد بگیریم، هانیه میگه: نه بذار امتحانای من تموم بشه!!!!

زنان کوچک

این روزا شبکه یک کارتون زنان کوچک رو میده، کلی هم منو نوستالژیک میکنه، چیز جالبی که تو این کارتون بود شباهتش به خانواده مون بود، ما هم چهار تا خواهر بودیم، و جالبتر اینکه خصوصیت اخلاقیمون هم شبیه همین خواهرای زنان کوچک، آبجی بزرگه مثل مگی همیشه خانم و با شخصیت رفتار میکرد، هوای ما کوچیکترها رو داشت، اما خواهر شماره 2 مثل کتی شیطون و دنبال کارهای مردونه، بی پروا و غیرقابل انتظار، خواهرشماره 3 آروم و نسبتا مظلوم شبیه بتی تو زنان کوچک از همه ما بیشتر مریض میشد، حتی مامان میگفت بچه که بود چنان مریض میشه که ازش قطع امید میکنن، دختر کوچیکه هم مثل من شیطون و لجباز و غرغرو!!! آ قربونش برم!!!

وقتی کتاب زنان کوچک رو خوندم دیگه دلم نخواست مثل اونا باشیم، ولی از مجبوبترین کارتون های زندگیم بوده

راستی خروس لی رو می بینین؟ این تلفظ یاسینه از بروس لی، علی هم میگه گروس لی!!!

کلا این بچه ها خیلی باحالن، خواهر شماره 3 میخواست یاسین رو بذاره خونه ما جایی بره، بعد مثلا داشت راضیش میکرد که بمونه و دنبالشون نره، میگفت: عزیزم من و بابا فردا میریم جایی، تو اینجا بمون پسر خوبی باش، شیطونی نکنی خوب، منم زود میرم و میام؟ یاسین گفت: خوب باشه برو و نیا!!!! یعنی اشک تو چشمام جمع شده بود از این همه محبت فرزند به مادر، کلا پشیمون شدم از مادر شدن!!!

یه روز همین یاسین کاپشن باباش رو پوشیده، مثل این بچه بدبختا اومده میگه خاله پول بده، میگم: ندارم،

 میگه: داری، جون عمه ات بده،

 بعد اون دست کوچولوش رو دراز کرده هی تکون میده، میگه پول بده،

میگم برو از بابات بگیر، میگه: بابام پول نداره، پول میخوام، آخرش پوله رو ازم گرفت، گمونم روزا سر چارراهی جایی باهاش تمرین کرده بودن!!!

 


فوت آیت اله منتظری و روزمرگیهام

اول تسلیت برای فوت آیت اله منتظری، اینجا شهر کاملا عزاداره، تلویزیون خاک بر سر ایران هم که انگار نه انگار

بعد اگه جوون مرگ شدم بدونید از دست این حلقه ازدباجمه، نه که من خیلی حواس جمعمم بعد این حلقه ام هم بزرگه برا انگشتم (خواستم کوچیکش کنم آذی گفت: بعدعقد چاق میشی اگه کوچیکش کنی ضایع میشی، منم منتظرم چاق شم انگشتره اندازه شه!)، روزی 10 بار می بینم رو انگشتم نیست، یه سکته ناقص میزنم بعد از اون طرف آقاهه هم که حساس!!! اگه بفهمه من حلقه ام رو گم کردم طلاقم میده بی برو برگرد، به جان خودم سر جمع بعد عقدمون من 3 ماه انگشتر دستم نکردم یعنی بعد یه ماه دستم زخم شد منم فقط درمواقع خاص حلقه دستم می کردم، تا اینکه مامی جون امر کردن که یعنی چی جونت که در نمیاد اینقدر دست کن تا عادت کنی بعد اینقدر این آقاهه براش مهم بود من حلقه دستم باشه!!!! خوب البته این به خاطر حساسیت منم هست یعنی آقاهه اگه یه هفته بیشتر حلقه دستش کرد خدا خودش منو سنگ کنه خودم بهش امر کردم حلقه ات رو دست نکن بیا بریم یه انگشتر نقره بگیر (بابا مقید، بابا مذهبی!)

خلاصه یه دعایی کنید این حلقه من گم نشه که زندگیم بهش بسته اس (نه که قیمت طلا رفته بالا)

رضامون که معرف حضور هست یه کتاب اورده بود که 20 صفحه اش رو براش تایپ کنم (جهت فوضولا بگم که رضا هم برای عموش می خواست) خلاصه رضا می خوند منم تایپ می کردم، قربونش برم بس که اهل مطالعه است مثل بلبل میخوند!!، مطلبش در مورد حضرت نوح بود که یهو زد تو خط فرایند تولید بچه، تصور کن رضا با اون لحن بچگانه اش خوند: shahoot mard آقا ما رو بگی منفجر شدیم ولی دست از تعلیم برنداشتیم و تلفظ صحیحش رو بهش گوشزد کردیم : رضا جان شهو.ت! یکی دو تا کلمه دیگه که خوند دیدم قضیه نافرم +18 است گفتم خاله جون دستت درد نکنه تو خسته شدی بقیه اش رو خودم می زنم!!! خداییش خیلی متن مزخرفی بود البته نمی دونم مشکل از متن بود یا من از شدت خستگی چشمام آلبالو گیلاس می چید

این روزا چقدر تلویزیون غیرقابل تحملتر از قبل شده نه؟

درختان عاشقی

دیروز شاید بهترین روز مشترکانه ام با آقاهه بود، لذتی که از بودن در کنارش بردم، لذت داشتنش، دیدنش همه و همه دیروز تو اوج خودش بود

دو تایی

کنار هم

زیر سایه درختا

و هم آهنگ با صدای رودخونه

گردو جمع می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!

دلتون خواست؟ غنج رفت؟ میدونم دیگه الانه که برید دست همسرو بگیرید و پیش به سوی درختای گردو!! حالا همسر نداشتید به جهنم درختای گردو رو بچسبید، زیر برگا رو هم نگاه کنید که خسر الدنیا و الاخره نشید، بشتابید ما 3 کیلو گردو مرده رو زنده کردیم حالا بماند که من چقدر از گوش مفت آقاهه استفاده بهینه کردم،

تو دلت خواست بهمون بخند، ما هم موقعی که باشون فسنجون درست کردیم تلافیشو در میاریم

یادم باشه: آقاهه مریض بود و به خاطر من قید استراحت رو زد و در گردو یابی کمکم کرد!!!

از جدی گذشته من عاشق آقاهه نبودم، الانم نیستم، ولی حسی رو که هر روز تو قلبم داره میخزه، جلو میره، رشد میکنه و بارور میشه رو می چشم، چیزی تو قلبم داره متولد میشه  

 

راستی آقا فرهاد اگه خودم می فهمیدم یعنی چه؟ که اینجا نمی نوشتم!!!!!

شب قدر

با خواهر شماره 3 رفتیم مسجد، مامان زودتر رفته بود ما هم گفتیم بریم روح مامان رو شاد کنیم، اینقدر دوست داره باهاش بریم مسجد، یکی از حسرت های زندگی مامی  همسایه مونه که همیشه دختراش مثل نوچه ها دنبالش ان!!!

یه چند دقیقه نشستیم آنتراک بود، بعد ادامه جوشن رو خوندن، بند 60 بودن من و خواهری هم شروع کردیم از اول جوشن خوندن، با چنان سرعتی خوندیم که تو بند 97 بهشون رسیدیم، تازه سرعت خوندن اونا هم دوبرابر سرعت این دعاخونای تلویزیون بود!! بعد نوبت جای خوب مراسم یعنی پذیرایی شد، هر چی قند تو دلمون آب شده بود با دیدن شیرینی نارگیلی ( همون پذیرایی مذکور) شکرک زد، حالا از شانس زیر شیرینی من یه دستگاه سبیل موجود بود، دیگه فکر کن اون وسط من و خواهری چه هر و کری راه انداخته بودیم از تصور اینکه این سبیله فلانیه، نه اون یکی، آخر سر گفتیم حالا مامان میندازدمون بیرون، آبرومندانه برگشتیم خونه

در ادامه شب احیا یه پذیرایی جانانه از خودمون کردیم بعد هم کمی قرآن خوندیم در پایان هم در یک مراسم پرشور قرآن روی سر گذاشتم ( خواهری تا مدتی از این همه شور و نشاط معنوی مبهوت بود) آخرش هم لالا

داش علی راست میگی دل آقاهه هم از مریم معصوم بازیهای من خونه، اون $ ها نقش هنریه، تو نوفهمی؟

*****

از خوندن این نامه دلم خونه و چشمم پر اشک، کجایی از فریادرس درماندگان

برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش/ مسیح علی نژاد

تولد آقاهه

با تو، من با بهار می رویم

با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو، من در شیره ی هر نبات می جوشم

با تو، من در هر شکوفه می شکفم

با تو، من در طلوع لبخند می زنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو، در روح طبیعت پنهانم، در رگ جاریم، در نبض

با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم. 

*******

این بالا متن کارتی بود که برای تولد آقاهه درست کردم عکس دونفره مون رو هم شبیه سیاه قلم کردم پس زمینه شعر زدم و ... ، اولین باری بود که برای یه آقا کادو می گرفتم، آخه کادو بابا و شوهرخواهرا همیشه به سفارش خانماشون بود، برای روز مرد عطر و پیراهن خریده بودم، چیزای دیگه هم تازه برای عقدمون و عروسی داداشش کلی گرفته بود، منم خودم رو راحت کردم سکه گرفتم، بعد هم یه کیک پخیدم و تزئین کردم و مثل یه عروس ساکارز نشان بردم خونه شون، کلی مورد تشویق مامان و بقیه خانواده قرار گرفتم، کیکم خنده هم نداره، دهههه خوب روزه بودم بهتر از این نشد!!!

موقع افطار برای همه مخصوصا زندانیای سیا*سی التماس دعا

این آقاهه ما که معده شون اینا درد میکنه، روزه نمیگیرن، کلن حروم شدم من!!!

کیک تولد

کادو

از همه چیز اندکی

اول: هانی کوچولومون بعد دو روز اومده بود خونه مون (رکورد زده بودن، قراره تو گینس هم ثبت کنن) شب هم عروسی دعوت بودیم، این نفس خبیثه رفت تو جلدم، هی تو گوشش خوندم هانی گلم ما امشب عروسی هستیم ها، من و مامانی میریم تو هم میای؟ اونوقت لباس چی می پوشی؟ منم اون لباس سفیده رو می پوشم، اینقدر خوبه!!! بعد که هانیه رو خوب آوردم تو جو عروسی و عزمش رو جزم کرد که بیاد، دیدم مخش رو خوب زدم وقت انجام قسمت دوم نقشه است، من:«نه خاله جون شما دعوت نیستین» اون: «من با شما میام» من:«آخه اسم شما رو ننوشتن، راهتون نمیدن» اون:«میام» من:!!!!!!!!!! + نفس خبیث

 آخرین چیزی که شنیدم صدای جیغ و گریه اش از سر کوچه بود

خاطرات یه خاله چوب تو سوراخ مارکن

*****

 دوم:مسمومیتی که الان همه دچارشیم، چیزی نیست که مثل آنفولانزا، راه پیشگیری داشته باشه، راه درمانی نداره و نه حتی راه تشخیصی، فقط خوره می افته به روحت

*****

سوم:خدای رحمان رحیم من ببخش که این روزا فکر می کردم قاسم جبار شدی، ترسیده بودم از دنیایی که خداش رحیم نباشه، به خاطر غمی که دو هفته روحم رو آزار داد، تا مرز جنون رفتم، و حالا دوباره گوشه ای از رحمانیت خدا رو حس می کنم، خدایا شکرت

دلیل غیبت چند روزه

این روزا حسابی درگیر بودم، گفتنش هم چندان لطفی برای بقیه نداشت که بخوام اینجا بنویسم، فقط یه گزارش میدم تا جبران این روزا بشه، تصمیم گرفتم یه وبلاگ خاله زنکی هم برا خودم بزنم تا حرفای خاله زنکی هم برا اونجا باشه از اون وبلاگا که تو توضیحاتش مینویسن من و عشقم در یک روز از گرما، جهنمه تابستون، افسار عشق به هم بستیم و اینجا خونه عشقمونه ( منم همون حس عق شما رو دارم نگران نباشید!!)

سه شنبه هفته قبل مراسم عقد کوچولومون بود، بریز بپاش آنچنانی هم نداشتیم عکس گیفتها و سفره رو برای دوستایی که نبودن میذارم، چهارشنبه حنابندان برادر آقاهه و پنج شنبه هم عروسی و جمعه پاتختیشون بود، همه اش در حال دویدن از خونه خودمون به خونه آقاهه و آرایشگاه و بازار و باغ بودیم، من که خوش سلیقه!! خواهرای آقاهه بدون حضور من نه خنچه میچیدن، نه گیفت درست میکردن نه حنا تزئین می کردن ( وای وای چه عروس گلی دارن، خدا به بقیه هم شانس بده) تخلیه ایده شدم دیگه، کلی هم خوش به حاله آقاهه بود، همه اش با هم بودیم و به لطف خانمای آرایشگر خوچل، اما حیف اصلا درست حسابی با مهمونای خونه خودمون نبودم میرفتم یه سلام میکردم و دِبرو

به خواهرام میگم نمیدونم چرا از جاری جانم خوشم نمیاد، نمی تونم دوستش داشته باشم، با نگاه عاقل اندر سفیه میگن: کدوم آدم عاقلی جاریش رو دوست داره که تو دومیش باشی؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هنوز عاقل بیدم،اینو نمیگفتم لال از دنیا میرفتم ها! (شوخی کردم ها در تاریخ چندین جاری با علاقه واقعی نسبت به هم دیده شدن، هنوزم منقرض نشدن!!)

ببخشید که اینقدر لوس و خاله زنکی بود، فعلا که زندگی من رو این دوره!!!

گیفت

سفره عقد

کیک

آزمایش کنون

خواندن متن پایین به علافان، علاقمندان به امر ازدواج، علاقمندان به منقل و بست، علاقمندان به خوشمزگی برای همسر توصیه میشود و لاغیر:

چون از نظر دوست کامنتر متهم به بی حیایی شدم، قسمت اول رو حذف کردم، هر چند شاید چون دخترم و از خانم ناظر بر امر جیش  و امثالهم نام بردم محکوم به این صفت شدم، شایدم درست گفته من داغم حالیم نیست! به هر حال اگه قسمت بعد هم منکراتی بگید حذف کنم

اینا ماله پنج شنبه، اما امروز که کلاسهای قبل از ازدواج بود یا رفتید و دیدید یا ایشالا میرید و می بینید، در کل چیز خاصی نمیگن، مثلا مشکلی داشتید پاشید بیاید مشاوره، تالاسمی چگونه میباشد، آزمایشتون مثبت نشد یه کلک جدید بزنید، دندونم درد میکرد و برق ها رفته بود قدیمی شده!! بعد از شانس قشنگ با دو تا خانمی که سرصحبت رو باز کردم هر دوشون از نامزدشون خوششون نمیومد، یکی خانواده اش اصرار کرده بود قبول کنه، اون یکی خانواده اش اصرار کرده بودن تا رایش رو بزنن چون اول عاشق پسره شده بوده!! خلاصه بمب روحیه بودن، به خودم امیدوار شدم، لااقل من آقاهه رو بیست تا بیشتر از آقایون دیگه دوست دارم، تازه هر روز یکی بیشتر از دیروز، آخر سر از آقایون جدا شدیم تا حرفای بی تربیتی که همچین هم بی تربیتی نبودن بشنویم، بعد که کلاس تموم شد آقاهه با قیافه ناراحت اومد گفت جواب آزمایش رو ندادن، گفتن با بزرگترتون بیاید، گفتم برو، مسخره نکن، گفت: خوب ندادن چیکار کنم، به بابات بگیم بیاد بگیره، پیش خودم گفتم بدبخت شدیم حتما آقاهه مهتاده که گفتن بابای من بیاد جواب رو بگیره، گفت: تو برو سوال کن چرا جواب رو نمیدن، مشکل چیه؟  منم روم نمیشد برم اونجا، چون حسابی شلوغ بود، گفتم بی آبرو نشم، بزارم خلوت بشه، یه کمی صبر کردیم بعد گفت: بذار برم به داداشم بگم بیاد، منم دیگه بغض کرده بودم، و عصبانی، کارد میزدی خونم درنمیومد، بعد که سوار ماشین شدیم همه اش احتمال مطرح میکردم که چی شده، بعد آقاهه زده زیر خنده میگه یادته یه بار سر کارم گذاشتی گفتم طلبت؟ حالا هم دلم برات سوخت!!! من مرده، شما زنده یه بار انتقام سخت تری ازش بگیرم، گرفتنی، اون دفعه هم خوب کاری کردم، شوهر خواهری منو رسوند دم خونه شون، اون هم قبلش گفته بود: خواستی بیای زنگ بزن بیام دنبالت، منم وقتی آیفون خونه شون رو زدم، بهش زنگیدم که بیا دنبالم، خوب من خواستم ذوق زده اش کنم، به من چه که خونه نبود، بعد که رفتم دیدم خونه نیست، زنگیدم که شوخی کردم، من خونه تون میباشم، کلی تهدید کرد من ساده رو بگو فکر کردم این تو بمیری از اون یکی تو بمیری هاست

پ.ن: شراگیم هم یه پستی در مورد موضوع داره خوندنش خالی از خنده نیست، اتفاقی دیروز دیدم به جان خودم، اگه نخوندید بخونید و دعاش رو به جون من کنید!!

آزمایشات پوپولیستی...!

پ.ن: همه از این جمله بندی های من مشعوف  اند، می دونم

شهادت دکتر شریعتی

نزدیک بود تو اتفاقای این روزا، این روز رو هم از یاد ببرم

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم نکرد

و حقیقت را قربانی مصلحت نخواهم کرد!

ادامه داره

*****

مصدرهای خوب و ارجمند و بدردخور زندگی روح:

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبرکردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدینشاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، راستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اطاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادوئی آتش بخاری را تنها تماشا کردن.

شمعی را در کنار آینه ای روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابانهای خلوت شهر تنها رانندگی کردن، هر چند سال یکبار چند ماهی به قزل قلعه رفتن، غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف، بیکو، آزنا وور، و به La nuit خواجه آدامو گوش دادن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن...

آبی ها تجربه شده های منم هست، اضافه بر اون من هم این مصدرها رو اضافه کردم:

زیر آسمان بی سقف دراز کشیدن و به آبی بی انتها نگریستن، نیمه های شب به رقص مهتاب در جوی آبی چشم دوختن، با خویشاوندی درددل کردن، در انتظار دوست بودن، سوره ضحی خواندن، گریه کردن

شهادت دکتر چمران رو هم از یاد نبردم، فقط این روزها مثل همه مردم دچار یه نوع دپسردگی مزمن شدم، حس و حالی نیست، اگه هم باشه ماله آقاهه است(ساین هبوطی که بی حواسی هاش صدای آقاهه رو درآورده، درحال پاچه خواری)

 

پشت گوش مخملی

بالاخره پشت گوشای اینجانب هم مخملی شد!!

همای سعادت رو شونه های آقاهه نشست و از زبون من جواب مثبت رو شنید

خیلی تردید داشتم، این آدم رویایی من نبوده و نیست ولی می دونم که رویای من هم خیلی دست نیافتنی بود، این روزا پر از احساسای تردید، ترس و اندوه بودم، تردید برای اینکه آیا این بهترین انتخاب من بوده؟ ترس از اینکه به قول و قرارها وفا نکنه، و اندوه برای تموم شدن دوران خوب و عزیز مجردی!!

دیروز که به بچه ها خبر می دادم، بیشتر فحش شنیدم تا تبریک!! مثلا: بی شعور بی معرفت حالا به من خبر میدی؟ حیف که خبر خوبه وگرنه ادبت می کردم!!

این وسط از همه راضیتر مامان جانه، بالاخره با یکی از فامیلاش وصلت کرد، جالب این بود که هی به من میگفت: ببین کاری نداشته باش که فامیل منه، ولی... حالا بعد این ولی کلی از محسنات این آقا سخن سرایی می کرد!! بابایی هم که دور از جون زن ذلیل عاشق فامیل زنش، اون هم راضی و خشنوده

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم، برام دعا کنید

عقد سه نفره!!!

بعد دو ماه و اندی عکسای دیجیتال عقد دوست جونو دیدیم، اما یه جای کار می لنگید، عکساشون دو نفره نبود، نفر سومی بود که همانا برادر عروس خانم بود!!! تازه از این داداشای غیرتی هم نه، از اینا که یه دوربین دیدن از فیگورای جکی چان گرفته تا براد پیت رو به خودشون میگیرن، یکی نیست بگه پسرم امشب ماله این دو نوگل نوشکفته است ایشالا نوبت تو هم میشه، یه جوری فیگور گرفته بود که عروس داماد تبدیل به پس زمینه عکس شده بودن، حالا ما گفتیم عقد خواهرش بوده، ذوق زده شده، اما وقتی عکسای مسافرتشون رو دیدیم باز هم همون آش بود و همون کاسه تو بعضی از عکسها با بیرون کردن آقا داماد، خواهر و برادر عکسای دو نفره خوبی گرفته بودن!!!

ییهو دلم داداش خواست، همیشه به مسخره گرفتم ولی بعضی وقتای زندگیم خیلی نیازش رو احساس کردم، داداش الکی هم دوست ندارم، داداشو باید دستاشو گرفت، وقتی لازم شد گوشش رو پیچوند، دست کشید لای موهاش، یه وقتایی حالشو گرفت یه روزایی هواشو داشت...

شتر در خواب

خبر فوری:

ما دیشب یه خواب دیدیم!!! البته از خدا که پنهون نیست همه خوابام درپیت تشریف دارن، منم محل هاپو بهش نمیدم، ولی یه دخترعمه دارم که خیلی به خواباش اعتقاد داره، و میگه تعبیر خواب امام صادق خیلی درست درمیاد، یه سری درمورد خواب باهاش حرف میزدم، میگفت خوابی که تعبیر داشته باشه تو خودت می فهمی پیامش چیه، مثلا تو خوابت همه اش داری دنبال چیزی میگردی خوب می فهمی که اصل خوابت اینه که چیزی رو گم کردی، و بعد میری تعبیرش رو میبینی

اینا رو داشته باشید، منم دیشب برخلاف همه شبا کل خوابم حول یه موضوع بود، النگو!!! امروز تعبیرش رو دیدم:

"دستبند ( النگو )

برای زنان در خواب شوهر است و برای مردان غم و اندوه و تنگدستی . اگر دستبند او نقره بود ، غم و اندوهش کمتر باشد . اگربیند بزرگی به او دستبند داد ، او را فرزند یا برادری آید، اگر زنی این خواب را دید شوهر کند. اگر در دو دست النگوی نقره  داشت ، مال و نعمت دنیا با رنج بدست آورد. امام صادق (ع) می فرمایند : دیدن دستبند در خواب بر 12 وجه است . 1- برادر 2- خواهر 3- انباز 4- دوست 5- رفیق  6- فرزند 7- قوت 8- توانائی 9- ولایت 10 - مال 11- محبت 12- پیشه و زراعت."

پکیدم از خنده، حالا چند تا موضوع منو نگران کرده:

تو خوابم خودم چند تا النگو داشتم!!!(به به، به به) البته نازک و کوچولو بود!!، بعد نوه عمه ام که از کودکی ما یه جورایی رفیق و رقیب بودیم، کلی النگوی خوشگل و بزرگ و طلا سفید بهم داد!!!

کدام گزینه صحیح است:

هبوط چهار پنج تا شوهر میکنه، بعد هم چند تا از شوهرای دوستش رو غر (قر؟) میزنه

النگوها مردای زندگی هبوطن (ماشاالله!!! به قول یکی از بر و بچز نپوکی!!)، بعد هم از طریق دوستش با چند تا آقا آشنا میشه که با یکی شون ازدباج میکنه!!!!

هبوط با یه آقایی که خیلی ازش بزرگتره و از آشنایان دوستشه ازباج میکنه

هبوط متوجه میشه مردی که با دوستش ازدباج کرده، در واقع برادر گم شده اشه (فیلم هندی!!!)

هبوط یه چیزی میشه!!! همون یه پخی!!

هبوط مایه دار میشه

هیچکدام مثل همیشه چرت و پرت دیدم!!!

 

راستی یه چیز دیگه تو خوابم هی به دوستم می گفتم: بیا بگیر به درد من نمیخوره، برام بزرگه

***

خدا جون تعبیرش هر چی میخواد باشه فقط دو مورد نباشه یکی دوست به جان خودم دیگه جا نداریم، ظرفیت تکمیله، همه خانواده آچ مز شدن بس که هر روز یکی از دوستام رو بهشون معرفی میکنم، حال اینم بود به جهنم یه کاریش می کنم، فقط اون مورد 6 نباشه که ...

نکته مهم: همه اش جهت خنده بود، حالا نشینید کله پاچه ما رو بار بذارید که این هبوطی همه اش تو خط ازدباجه، کسی جدی گرفت چاقه ها!!!

لاله واژگون

به مناسبت مراسم ختم زن پسرعمه بابای بابا!!! فریدونشهر تشریف داشتیم، خواهرا هم از فرصت استفاده کردن و جمعه همگی رفتیم دشت لاله های واژگون

اولش که گفتن هوا سرده نمیشه بیرون بمونیم، فقط با ماشین یه گشتی میزنیم، منم اغفال شدم لباسای صحرانوردیمو نپوشیدم و لباسام به ..اک رفت، بعد هم بچه خواهرام رو به عنوان اشانتیون دادن که ببرم بگردونمشون!!، یه لحظه دنبال چوب بودن، یه لحظه میخواستن تنهایی قدم بزنن، لحظه بعد میزدن زیر گریه که من مامانمو میخوام!! علی به یاسین می گفت: گریه نکن، من و خاله پش (پ با کسره) توایم!! چند تا عکس ازشون گرفتم و برگشتیم اینم عکساش:

لاله های واژگون

علی و یاسین

هانیه

هبوط نشسته و گذر عمر دیده!!

تو این مدت آقایون رفتن بالای کوه، ش.خ3 (داود) میگفت: بابا، وحید (ش.خ.2) رو با خودش میبرد هر جا به گیاه جدیدی میرسید میداد وحید بخوره، اگه بعد چند دقیقه حالش عوض نمیشد، شروع میکرد به کندنش، آخرش یه این نتیجه رسیدیم که هیچ وقت مشاوره بابا رو در زمینه گیاهان نپذیریم!!!

برگشتنی ش.خ.2 (وحید که زبل خان شده بود ماشینشو برای بنزین نیاورده بود) اومده بود تو ماشین ش.خ.3(داود)، دیگه گروهمون تکمیل شد، تو اون راههای پر پیچ و خم، داود فرمون رو ول کرده بود و میخوند دستش رو هم از ماشین میبرد بیرون و قر میداد، وحید هم روی داشبورد ریتم گرفته بود و در آواز همخوانی میکرد و  من هم به عنوان عضو کوچیک گروه دست میزدم، فقط نمی دونم چرا خواهری چشماش از حدقه اومده بیرون و یه امن یجیب میخوند یه نفرین میکرد ما رو!! نمی دونم کی میخواد به این کارای مهربان همسرش عادت کنه، آخه اون همیشه ما رو اغفال میکنه

پ.ن:کلی برای توت فرنگی های خونه دایی (نکته کنکوری: دایی راست راستکیمون نیست، پسردایی مامانه، که چون پدرشو قبل از تولد از دست داده، مادربزرگ من که عمه اش باشه، بزرگش کرده، و شده دایی ما) نقشه کشیده بودم، اما بس که امسال هوا سرد بود، به جای میوه اش با شکوفه هاش مواجه شدم!!!

هبوط گورخری!!

در ادامه دوره خودشناسی، به این نتیجه رسیدم که من یه گورخرم، هی نخند بچه، از خر که بهتره!!!

من گورخری هستم که نمی دونم سیاهم با خط های سفید، یا سفیدم با خط های سیاه،

من نمی دونم آدم خوبی هستم که کارهای بد می کنه، یا آدم بدی که کارهای خوب می کنه!!

نمی دونم غمگینم ولی زیاد می خندم، یا شادم و باز غصه می خورم

نمی دونم روحی هستم که به زمین هبوط کرده، یا جسمی که سر به افلاک داره؟

نمی دونم مومنی هستم که گاهی از خدا میبره یا ملحدی که شور عبادت خدا وسوسه اش می کنه؟

کی می دونه من کدومم؟

بدبختی اینه که همه اینا هستم، نه اونقدر عارفم که از زمین و زمینیان ببرم، نه اونقدر دلمشغول زمینم که یادم بره اینجا مسافرم، من یه گورخرم!!

شایدم بهتر باشه مثل عمو شلبی اصلا به گورخرها فکر نکنم!!!

روزانه: امروز برای کارای فارغ التحصیلی رفتم دانشگاه، غصه ام گرفت بعد تازه یکی از این پسرای همکلاسی مثل جن جلوم پرید که نتیجه این کارش به صورت تبخال روی لبم باقی مونده، مردم همکلاسی دارن ما هم همکلاسی داریم هیییییییییی

چرندیات زندگی

می دونید که اصولا آقایون ذوق ندارند، حالا بعضی از این پسرای فامیل ما دیگه شاهکارن برای خودشون، تو یکی از مهمونی های ششتاد نفره که مثل همیشه من مسئول تزئین غذا بودم (عرضه غذا پختن که ندارم!!) همه چیز هم خوب و قشنگ بود، یکی از این پسرا میگه:"عوض اینکه بشینید سالاد رو این شکلی کنید، گوجه ها رو پوست می کندید!!!!"

سالاد

به نظر شما حقش نیست تو مهمونی بعدی ضایعات تزئینات رو جای غذا بهش بدیم بخوره؟

*****

حتما می دونید که برای خیلی از دخترا قیافه و هیکلشون تنها موضوعات مهم زندگی هستند!! یکی از عروسهای فامیل نمونه بارز این آدم هاست! از اونجا که من با عروس نوه ی دختر عمه غزی همسایه مون هم دوستم!!! با ایشون هم دوستم، حالا سر یه قضیه ای، ایشون که تا حالا فکر می کرد عروسک باربی رو از هیکل اون قالب زدن!!! متوجه شده هیکل من و اون یکیه، یه چیزی میگم، یه چیزی میشنوین کاملا افسرده شده بود میگفت باورم نمیشه، هیکل من و تو یکیه!! (حالا انگار من هیکل بوفالو دارم!!) هر چند دقیقه یه بار میگفت: باورم نمیشه!! آخر سر به شوهرش گفتم تو رو خدا این چند روزه مواظبش باش، کاری دست خودش نده!!!

همیشه به این آدما میگم: اینقدر که به ظاهرتون میرسید، اگه به دلتون رسیده بودید الان قلبتون طور سینا بود، حالا کو گوش شنوا....

هبوط خاله زنک

*****

بعدانوشت:

فاصله شادی تا غم این همه آدم به اندازه، چند تا گله، نمی دونم خدا رو چه طور برای این شادی غیرمنتظره اش شکر کنم

کاپ قهرمانی استقلال

البته یادم هست اون سالی رو که فقط یه مساوی از ملوان می خواستیم، و نگرفتیم و جام رو دو دستی تقدیم پرسپولیس کردیم، لااقل گریه های بعد اون بازی رو یادم نمیره!

خدایا شکرت

هبوط قهرمانی بدست آورده!!

 

پنکیک یا کیک مسئله این است

به نظرتون یه هبوط تنبل پنکیک رو چطور درست میکنه؟

مواد رو اندازه میزنه، حوصله یافتن پیمانه نداره همین لیوان های چای خوبه دیگه، این سوسول بازی ها چیه!!! تخم مرغ و شیر رو میریزه تو میکسر، کره رو باید آب کنه، نه حالشو نداره!!! به این نتییجه میرسه:بالاخره موقع سرخ کردن کره ها آب میشه دیگه!!! بله کره رو همینطور میندازه تو میکسر بعد هم بقیه مواد، دکمه رو میزنه تا خوب میکس بشه!! یه 15 دقیقه دیگه میاد خوب بسشه دیگه!!! باید سرخش کنیم، فکر میکنید اون چیزای تو تابه شباهتی به پنکیک داشت، درست گفتید هیچ شباهتی نداشت!!!

فکر کردید از رو رفتم، معلومه که نه، قالب کیک رو چرب کردم، مواد رو ریختم توش بعد گذاشتم تو فر، پنکیک تبدیل شد به کیک!!! خیلی عالی شد فقط زیادی لطیف شد، البته یه کم بیشتر از زیادی!!!

سرآشپز هبوط!!

*****

امروز تو دانشگاه دکتر آیت میپرسه چیکار میکنی، سرکار میری؟

من : بله استاد کارمند خانه داری شدم!! (استاد خنده فرمودند)

بعد با چنان لحنی پرسید "ازدواج که نکردی؟" من خودم جمله "خاک بر سرت اگه ازدواج کرده باشی" رو توش مستتر یافتم، یعنی یه جوری گفت که اگه ازدواج هم کرده بودم میرفتم طلاق می گرفتم!!!

دکتر از اون آدمهایی که واقعا براش احترام قائلم، لااقل به خاطر اون جمله اش که : "مهمترین چیز تو زندگی خدا و خانواده است"، چرا نمیشه بهش بگم اینقدر میدوستمش؟

راستی اورانوس هم امروز دفاع داشت!

*****

پنج شنبه رفتم عروسی الهام، هیچ چیز گفتنی نداشت، مثل همه عروسی ها، فقط الهام قشنگم مثل همیشه اش ناز و خواستنی بود، خدا این چشم و دل پاک رو از من نگیره!! منم که عند (اِنده؟) بچه مثبتی تو مجلس سرجام نشستم و فقط حرف زدم، برخلاف همه عروسی های دیگه هیچ کس رو هم مسخره نکردم، فکر کردید متحول شدم؟ خیر این حدیث قدسی نمیذاره نفس خبیثم کارش رو بکنه!! هی آدم رو به راه راست هدایت میکنه، البته زمان کوتاه و میز پر از خوراکی رو هم نباید از نظر دور داشت!!

مهمونی بازی

امروز همگی افتاده بودیم خونه اورانوس، در نتیجه صبح ساعت 9.30 با سوسن و آذر قرار گذاشتم، من چون جلد 1 آناکارنینا رو تموم کرده بودم تصمیم گرفتم اول برم کتاب رو تحویل بدم و جلد 2 رو بگیرم، که این رئیس دانشگاه (که نمی دونم چه صفتی لایقشه!!) باعث شده کار کتابخونه فقط بین آنتراکهای کلاسها باشه، اگه شما فهمیدید کتابخونه کی کار میکنه منم فهمیدم و خلاصه اینکه به هدفم نرسیدم، برای تزریق واکسن هپاتیت ب هم اسم نوشتم، بعد هم تو بارون از وسط پارک رفتم سر قرارمون، اونقدر هوا قشنگ بود و اونقدر طبیعت زیبا، تنها چیزی که کم داشتم حس عاشقی بود!!! ، خلاصه سوسن منتظر بود و بعد چند دقیقه آذر اومد بعد عقدش ندیده بودمش، چندتا بوس ازش گرفتم و پیش به سوی محل قرار بعدی که با رقیه و فاطمه سر چهارراه تختی داشتیم، تو راه ماجراهای سفر جنوب رو برای آذر تعریف کردم و اون هم پیشنهاداتی بهم داد که سکرته!!!!! رقیه مثلا راه بلدمون بود چون فقط با اتوبوس بلد بود بره، تو بارون منتظر اتوبوسای کهندژ شدیم و بالاخره بعد از کلی مشقت رسیدیم خونه اورانوس، تو مسیر تگرگ میومد به بچه ها گفتم ببین به خاطر یه ناهار چه مصایبی می کشیم...

خونه اورانوس من ننشسته به خوراکی های روی میز حمله کردم، بعد هم بازار عکس داغ بود اونم عکاسای عقد و عروسی و آتلیه (اشک حسرت الان تو چشمام جمع شده!!!)، همسر آذرجون خیلی آقای باشخصیتی میزد، ما اینو از روی عکسش و لبخند محجوبانه اش فهمیدیم!! مامان و بقیه خانواده اورانوس مثل خودش پرمهر و دوست داشتنی بودن، طبق معمول همیشه من و رقیه و اورانوس با شوخی ها و مسخره بازی هامون بچه ها رو می خندوندیم و تلاش های سوسن برای به راه راست آوردن ما به نتیجه نرسید، این آذر هم ما رو به امر شنیع رقص دعوت کرد ما هم فقط به شیوه آقایون کیف بصری بردیم به جون خودمون!!!(ساین هبوط هیز) ، آخر وقت هم سمیه اومد و عکس بگیر بازار بود، کاش محیط مجازی اونقدر امن بود که عکسمون رو میذاشتم اینجا اما نیست که !! موقع عکس هم بیشترمون با مقنعه بودیم اورانوس شالهاشو آورد که بیاید اینا رو سرتون کنید، ما هم که تنبلوخان گفتیم نه همین طور خوبه ما با مقنعه هم خوشگلیم (ساین چندتا دختر خودشیفته) اورانوس گفت: نه مثل رنگین کمان میشیم!!!، گفتم باز جای شکرش باقیه نگفتی مثل بوقلمون!!! بعد هم مهربان همسر سمیه اومد و همه 6 نفر دختر حاضر رو سوار ماشینش کرد قبل از سوار شدن کلی خندیدیم و در مورد اینکه چطوری سوار بشیم بحث کردیم من گفتم: من که میدونم آخرش منو سوار صندوق عقب میکنن (راستی دوست دارم یه بار سوار صندوق عقب بشم؛ درش باز باشه بعد از آشنایان هم اونطرفا کسی نباشه که بعد برامون دست بگیرن)،خودمم نمی دونم ولی یه جوری سوار شدیم آخر

بهترین چیزی که تو این مجلس اتفاق افتاد، انتخاب این جانب به عنوان باربی مجلس بود، خرکیفیم الان، به همین مناسب شام 6 تا اسنک خوردیم با مقادیر متنابهی سس مایونز به جای سس سفید!!

هبوط باربی!!

نیاز به دوره خودشناسی

این روزها بس که هر جا رفتیم گفتن ایشالا عروسی هبوطی، هر وقت پشت سینک بودم میگفتن ایشالا عروسیت،

بس که این دوست جونا تو عکسای آتلیه شون ناز و خواستنی بودن، بس که نامزد دوست جون ما رو یاد رت باتلر انداخت

به خودم گفتم: برای خواستگار بعدی مثل آدم فکر می کنم، دیگه مثل قبل یه ذره بین برنمی دارم عیباش رو پیدا کنم، دخمل خوبی میشم، بی خیال اتوپیا! من دیگه یه هبوط با قصد ازدواج جدی هستم!!!

بعد دیروز که خواهری از آقا پسر خواستگار گفت، من بغض راه گلوم رو گرفت، ولی خنده بی خیالانه زدم که بی خیال، دیدم دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم، حتی فکرش رو هم دوست نداشتم، ولی چراش رو خودم هم نمی دونم، این آقا از کساییه که اگه پسر بودم، تو فامیل حتما از دوستان پایه اش می شدم، ولی خودم هم نمی دونم چه مرگمه، من نه جایی دلم بنده، نه به کسی گرم! منتظر چی هستم، اصلا دلم چی میخواد، نیاز به دوره خودشناسی اساسی دارم

پست بعدی یه پست آدم واره، قول میدم!!!