به مناسبت مراسم ختم زن پسرعمه بابای بابا!!! فریدونشهر تشریف داشتیم، خواهرا هم از فرصت استفاده کردن و جمعه همگی رفتیم دشت لاله های واژگون

اولش که گفتن هوا سرده نمیشه بیرون بمونیم، فقط با ماشین یه گشتی میزنیم، منم اغفال شدم لباسای صحرانوردیمو نپوشیدم و لباسام به ..اک رفت، بعد هم بچه خواهرام رو به عنوان اشانتیون دادن که ببرم بگردونمشون!!، یه لحظه دنبال چوب بودن، یه لحظه میخواستن تنهایی قدم بزنن، لحظه بعد میزدن زیر گریه که من مامانمو میخوام!! علی به یاسین می گفت: گریه نکن، من و خاله پش (پ با کسره) توایم!! چند تا عکس ازشون گرفتم و برگشتیم اینم عکساش:

لاله های واژگون

علی و یاسین

هانیه

هبوط نشسته و گذر عمر دیده!!

تو این مدت آقایون رفتن بالای کوه، ش.خ3 (داود) میگفت: بابا، وحید (ش.خ.2) رو با خودش میبرد هر جا به گیاه جدیدی میرسید میداد وحید بخوره، اگه بعد چند دقیقه حالش عوض نمیشد، شروع میکرد به کندنش، آخرش یه این نتیجه رسیدیم که هیچ وقت مشاوره بابا رو در زمینه گیاهان نپذیریم!!!

برگشتنی ش.خ.2 (وحید که زبل خان شده بود ماشینشو برای بنزین نیاورده بود) اومده بود تو ماشین ش.خ.3(داود)، دیگه گروهمون تکمیل شد، تو اون راههای پر پیچ و خم، داود فرمون رو ول کرده بود و میخوند دستش رو هم از ماشین میبرد بیرون و قر میداد، وحید هم روی داشبورد ریتم گرفته بود و در آواز همخوانی میکرد و  من هم به عنوان عضو کوچیک گروه دست میزدم، فقط نمی دونم چرا خواهری چشماش از حدقه اومده بیرون و یه امن یجیب میخوند یه نفرین میکرد ما رو!! نمی دونم کی میخواد به این کارای مهربان همسرش عادت کنه، آخه اون همیشه ما رو اغفال میکنه

پ.ن:کلی برای توت فرنگی های خونه دایی (نکته کنکوری: دایی راست راستکیمون نیست، پسردایی مامانه، که چون پدرشو قبل از تولد از دست داده، مادربزرگ من که عمه اش باشه، بزرگش کرده، و شده دایی ما) نقشه کشیده بودم، اما بس که امسال هوا سرد بود، به جای میوه اش با شکوفه هاش مواجه شدم!!!