شب قدر
با خواهر شماره 3 رفتیم مسجد، مامان زودتر رفته بود ما هم گفتیم بریم روح مامان رو شاد کنیم، اینقدر دوست داره باهاش بریم مسجد، یکی از حسرت های زندگی مامی همسایه مونه که همیشه دختراش مثل نوچه ها دنبالش ان!!!
یه چند دقیقه نشستیم آنتراک بود، بعد ادامه جوشن رو خوندن، بند 60 بودن من و خواهری هم شروع کردیم از اول جوشن خوندن، با چنان سرعتی خوندیم که تو بند 97 بهشون رسیدیم، تازه سرعت خوندن اونا هم دوبرابر سرعت این دعاخونای تلویزیون بود!! بعد نوبت جای خوب مراسم یعنی پذیرایی شد، هر چی قند تو دلمون آب شده بود با دیدن شیرینی نارگیلی ( همون پذیرایی مذکور) شکرک زد، حالا از شانس زیر شیرینی من یه دستگاه سبیل موجود بود، دیگه فکر کن اون وسط من و خواهری چه هر و کری راه انداخته بودیم از تصور اینکه این سبیله فلانیه، نه اون یکی، آخر سر گفتیم حالا مامان میندازدمون بیرون، آبرومندانه برگشتیم خونه
در ادامه شب احیا یه پذیرایی جانانه از خودمون کردیم بعد هم کمی قرآن خوندیم در پایان هم در یک مراسم پرشور قرآن روی سر گذاشتم ( خواهری تا مدتی از این همه شور و نشاط معنوی مبهوت بود) آخرش هم لالا
داش علی راست میگی دل آقاهه هم از مریم معصوم بازیهای من خونه، اون $ ها نقش هنریه، تو نوفهمی؟
*****
از خوندن این نامه دلم خونه و چشمم پر اشک، کجایی از فریادرس درماندگان
برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش/ مسیح علی نژاد