بالاخره دری به تخته خورده و قراره بریم مسافرت، این اولین سفر مشترکم من و مجتبی با خونواده منه، مامان اینا و خواهر شماره 3 هم هست، بعلاوه دایی نیمه اصلی مون ، قراره یه نصفه روز تهران خونه عمه رو منور کنیم، دو روزی هم خونه دایی کاملا اصلی اطراق کنیم، 4 روز هم ویلا گرفتیم، حوالی ساری میشه، خونه دایی هم حوالی نوشهره البته بعد بازنشستگی مدیریت یه سری ویلای ساحلی رو به عهده گرفته، و اینطوریه که الان ساکن نوشهره ، خلاصه شنیدیم اونجا عشق و صفا مهیاست، تا ببینیم این شانس قشنگ ما چیکار میکنه! اگه خدا رحم کنه شاید این افسردگی ما اونجا آروم بگیره بذاره حس کنیم زندگی ارزش ادامه دادنشو داره!

اگه جای قشنگ اون حوالی سراغ دارید بی خبرمون نذارید، داداش سناتور کاش آبجی سناتور بودی که میومدم میدیدمت، امان امان!! راستی چرا آپ نمیکنی، مشغله درسیه آیا؟ مشکلی که نداری؟ میدونی که کامنتگذاری من در دست احداثه

راستی ما تابستون عروسیمونه، من استرس گرفتم چه طور باید با یه آدم غیر مامان بابام که همیشه لوس بازیهای منو تحمل می کنن، زندگی کنم، البته یعنی من چطور باید اونو تحمل کنم، اون که دلشم بخواد! کاش آدم همیشه بچه بود، راستی دوستام به من میگن خیلی بی رگی، جدا اینکه من معمولا مجتبی رو دو روز یه بار می بینم در حالی که فاصله خونه هامون با ماشین 10 دقیقه است ، غیر معموله؟ یا اینکه من هفته ای یه بار به زور میرم خونه شون چی؟ یا اینکه مکالمه روزانه ما معمولا دو دقیقه ایه؟ نکنه بدبختش کنم؟ نه یعنی من بدبخت بشم؟ گاهی حس می کنم هیچ دلبستگی به دنیا ندارم راحت می تونم دلمو بکنم برم پیش خدای مهربون و قادرم