نیاز به دوره خودشناسی
این روزها بس که هر جا رفتیم گفتن ایشالا عروسی هبوطی، هر وقت پشت سینک بودم میگفتن ایشالا عروسیت،
بس که این دوست جونا تو عکسای آتلیه شون ناز و خواستنی بودن، بس که نامزد دوست جون ما رو یاد رت باتلر انداخت
به خودم گفتم: برای خواستگار بعدی مثل آدم فکر می کنم، دیگه مثل قبل یه ذره بین برنمی دارم عیباش رو پیدا کنم، دخمل خوبی میشم، بی خیال اتوپیا! من دیگه یه هبوط با قصد ازدواج جدی هستم!!!
بعد دیروز که خواهری از آقا پسر خواستگار گفت، من بغض راه گلوم رو گرفت، ولی خنده بی خیالانه زدم که بی خیال، دیدم دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم، حتی فکرش رو هم دوست نداشتم، ولی چراش رو خودم هم نمی دونم، این آقا از کساییه که اگه پسر بودم، تو فامیل حتما از دوستان پایه اش می شدم، ولی خودم هم نمی دونم چه مرگمه، من نه جایی دلم بنده، نه به کسی گرم! منتظر چی هستم، اصلا دلم چی میخواد، نیاز به دوره خودشناسی اساسی دارم
پست بعدی یه پست آدم واره، قول میدم!!!