محیا
تولد دخترکم دقیقا دو ماه پیش بود، لحظه ای که فهمیدم وقت تولدشه راستش ترسیدم، خوب خواهر ترسیدنم داره، دکتر گفته بود نی نی طبیعی میاد، این طبیعی به زبون راحت و قشنگ و شیکه، وقتی سر خودت بیاد می بینی همچینم نیست، از آبرو و حیا که میری هیچ، مرگم برات آرزو میشه، اما...........
به خواست خدا و یاری محیا نجات پیدا کردم، یه دفعه دیدم ولوله ای شد بین ماماها، زنگ زدن به دکتر و بعد هم آماده کردن سریع من برای اتاق عمل، دختر کوچولوم پی پی فرموده بودن و من از عذاب زایمان طبیعی نجات دادن
اینطوریا بود که محیا شیک و راحت تو اتاق عمل پا به دنیا گذاشت
دو ماهه که خوابم خیلی کم شده، غذا رو اصولا نمی جوم بلکه می بلعم، مهمونی رفتن، پارک رفتن (خلاصه حال کردن) یه زجر دائمیه، همه دارن حال می کنن تو باید نی نی رو بخوابونی، شیرش بدی، عوضش کنی، به هر مکافاتی گریه اش رو بند بیاری و دوباره و دوباره
با همه اینا خوشحال و شاکرم برای داشتن این نعمت خدا، رحمت خدا
پ.ن: دوستای گلم ممنون که نگران بودید و بعد خوشحال برای تولد دخترم، امیدوارم برای شما هم این اتفاق خوب زندگی بیفته
پ.ن: نیاید بگید بهشت زیر پای مادرانه، چون بهشت زیر پامونه ، خودمون که توش نیستیم
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد