از همه چیز اندکی
اول: هانی کوچولومون بعد دو روز اومده بود خونه مون (رکورد زده بودن، قراره تو گینس هم ثبت کنن) شب هم عروسی دعوت بودیم، این نفس خبیثه رفت تو جلدم، هی تو گوشش خوندم هانی گلم ما امشب عروسی هستیم ها، من و مامانی میریم تو هم میای؟ اونوقت لباس چی می پوشی؟ منم اون لباس سفیده رو می پوشم، اینقدر خوبه!!! بعد که هانیه رو خوب آوردم تو جو عروسی و عزمش رو جزم کرد که بیاد، دیدم مخش رو خوب زدم وقت انجام قسمت دوم نقشه است، من:«نه خاله جون شما دعوت نیستین» اون: «من با شما میام» من:«آخه اسم شما رو ننوشتن، راهتون نمیدن» اون:«میام» من:!!!!!!!!!! + نفس خبیث
آخرین چیزی که شنیدم صدای جیغ و گریه اش از سر کوچه بود
خاطرات یه خاله چوب تو سوراخ مارکن
*****
دوم:مسمومیتی که الان همه دچارشیم، چیزی نیست که مثل آنفولانزا، راه پیشگیری داشته باشه، راه درمانی نداره و نه حتی راه تشخیصی، فقط خوره می افته به روحت
*****
سوم:خدای رحمان رحیم من ببخش که این روزا فکر می کردم قاسم جبار شدی، ترسیده بودم از دنیایی که خداش رحیم نباشه، به خاطر غمی که دو هفته روحم رو آزار داد، تا مرز جنون رفتم، و حالا دوباره گوشه ای از رحمانیت خدا رو حس می کنم، خدایا شکرت