من و محیا

من آخره تربیت فرزندم ، اینم نمونه هاش

خاله محیا بهش گفت بیا بهت شکلات بدم، هر چی گشت تو کیفش شکلات نبود، محیا هم خیلی راحت و بدون بهانه گیری این قضیه رو قبول کرد، فقط هزینه شکلات رو نقدی گرفت یه 500تومنی که خیلی باهاش حال می کرد

*****

میز عسلی خونه مامانم رو به سختی بلند کرده داره میاره؛ تو راه پهلوی خواهرم رو هم با میز کنده، بعدم چشاش رو آورده بیرون که کی گفته اینجا بشینی، چرا اینجا نشستی؟ نزدیک بود اون یکی پهلوش رو هم برای تلافی بکنه ، ببخشید گفتن که ابدا

*****

وسایل پسرخواهرم رو بی اجازه برداشته، بعد که مچش رو گرفتن، هر چی میونه داری می کنم و میگم که محیا اشتباه کرده الان از یاسین اجازه می گیره، محیا بگو ببخشید یاسین مهربونه می بخشدت، یه معرکه ای گرفته که من چرا بگم ببخشید، هر کی خودش باید بگه ببخشید، یاسین خودش بگه ببخشید

کلا مفاهیم بخشندگی رو دگرگون کرده بچه ام

*****

بردمش کلاس نقاشی مهد قرآن، آخر کلاس مربیش ازم می پرسه: محیا خونه نقاشی می کشه؟
میگم: آره به سبک خودش چشم چشم دو ابرو میکشه

میگه: آخه هر کاری کردم نقاشی که با هم کشیده بودیم رو رنگ نکرد، برگه رو برگردوند واسه خودش نقاشی کرد

یعنی همون جلسه اولی سر منو جلو همه بلند کرد، خو بچه ام دو سال و نیمه اس بقیه همه بزرگتر بودن خنگ نیست، لطفا امیدواری بدید

 

 

پایان یک کابوس

دیشب گریه کردم از ناراحتی، نه! از شادی تموم شدن یه کابوس ، انگار بار بزرگی از رو دوشم به زمین افتاد، کابوس سه ساله ام تموم شد

اواسط بارداریم بود که تو سونوگرافیم، تشخیص هیدرونفروز (اتساع) کلیه داده بودن و یه چیزایی در مورد لگنچه، از اتاق سونوگرافی که اومدم بیرون مونده بودم چطور به مجتبی بگم تازه جنسیت بچه هم معلوم شده بود، عوض خوشحالی دونستن این اشک تو چشمام بود، دکتر گفت ممکنه اشتباه تشخیص داده باشن به هر حال با توجه به اندازه کلیه اون هم تو بدن یه جنین احتمال اشتباه هست، گفتن میتونه به خاطرتنگی مجرا باشه یا رفلاکس مثانه به حالب ، آرزو می کردم تو سونو بعدی همه چیز درست بشه، اما نشد تو سونو آخر هم همون وضع بود گفتن بعد از تولد یه سونو کامل شکمی بشه شاید تا تولد رفع بشه، دختر 10 روزه ام سونو شد، خیلی برام سخت بود من تا حاملگی سونو نشده بودم حالا دخترم پاش به همچین جاهایی باز شده بود، باز هیدرونفروز وجود داشت، آزمایش ادرار خوب بود اما انجامش برای من مثل یه ماراتن نفس گیر و ناامید کننده بود، دکترش میگفت سعی کن از بگ استفاده نکنی خودش میتونه عامل عفونت باشه و جواب رو اشتباه نشون بده، تست گرفتن از بچه 2 ماهه که خودشم کنترلی رو ادرار نداره مکافاتی بود، با سونو بعدی متخصص اطفال فرستادمون پیش متخصص کلیه اطفال دکتر مریخی، همون روز براش عکس رنگی VCUG نوشت، چیزی که خیلی از انجامش نگران بودم یادمه تا نوبت محیا بشه با اون کیسه که پر وسایل تزریق و سوند بود و گریه بچه های که داخل بودن، مردم و زنده شدم، محیا 6 ماهش بود دست و پاهاش رو گرفته بودیم و اون با چشمای معصومش که از اشک پر و خالی میشد از ما کمک می خواست، منم پا به پای اون اشک می ریختم، نتیجه رفلاکس یک طرفه خفیف بود. گفتن با بالارفتن سن و قد کشیدن مشکل حل میشه البته اگه حل نشد گزینه آخر عمل جراحیه، اما نباید عفونت ادراری بگیره برای همین سفالکسین داروی هر شب دخترم شد، بعد نوبت اسکن هسته ای شد تا از سلامت کلیه ها مطمئن بشن، یادمه رگش رو پیدا نمی کردن بعد از امتحان کردن همه رگای دستش بالاخره تو پاش برانول زدن، دیگه توان ایستادن نداشتم بخش اطفال بیمارستان سیدالشهدا بود، دیدن تخت کوچیکی که برای شیمی درمانی بود همه توانم رو برد بیچاره مادرایی که دلبندشون رو به این تخت میسپارن، خوشبختانه برای ما  نتیجه سلامت کلیه ها بود، تو سونوگرافی آخرهیدرونفروز دیده نشد و بالاخره امیدوار شدیم به پایان این ماجرا

تو آخرین عکس رنگی که با گریه تمام وقت محیا همزمان بود، رفلاکس دیده نشد، با خوندن جوابش دیروز قلبم سرشار شد

امیدوارم دیگه دخترم مجبور به تحمل همچین چیزایی نباشه، بعد از VCUG آخر دخترم اینقدر از دکتر و آزمایشگاه ترسیده بود، وقتی رفتیم آزمایشگاه برای آزمایش ادرار جرات نداشت داخل بیاد، ایستاده بود و از پنجره با نگرانی نگاه می کرد، ناراحتم برای روح دخترم ، دختری که آزمایش خون ازش گرفتن و صداش در نیومد همه تو آزمایشگاه تعجب کرده بودن، اما عکس رنگی اون روز ، خیلی روش تاثیر گذاشت، امیدوارم درد روحش خوب بشه، هر چند داشتن کلیه های سالم حتما ارزشش رو داره

خدایا شکرت، امیدوارم هیچ مادری درد و بیماری بچه اش رو نبینه ، حس عجز نکنه از ناتوانیش برای پایان درد و رنج کودکش

امیدوارم خدا به همه بچه ها سلامتی بده،

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آرزده گزند مباد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

یه وقتای قشنگی هم هست، با انگشتای کوچیک و نازش لمسم میکنه، انگار معجزه داشته باشه توی سرانگشتاش!

یه وقتایی یه نگاهی میندازه با چشمای درشت و معصومش، پر از عشق، پر از سپاس

یه رابطه است که فقط بین مادر و فرزندش شکل میگیره هیچ کس توش سهمی نداره، خودخواهی آدم رو سیراب می کنه، چطور بعضی مادرا این حس رو از خود و فرزندشون دریغ می کنن

حالا من و محیا داریم به پایان این شکل از رابطه مون میرسیم، 19 اردیبهشت تولد 2 سالگی محیاست و از فرداش قراره دیگه شیرمادر نخوره، سختیایی داشت مخصوصا اوایل تولد، اما به لذتی که از در آغوش کشیدنش می بردم می ارزید، حالا دیگه دخترم مستقلتر میشه، خیلی خوشحالم از این بابت ولی یه جور دلتنگی هم هست برای اون آغوش کشیدنهای سخت

می دونم دلم برای این روزا تنگ میشه،

 یه وقتایی میامد میگه مامانی دوسم داری؟ یه همچین مامان بدی هستم لابد، باید بپرسه و مطمئن بشه از بودن عشق من،

اشک اگه از چشمام بیاد پاکشون می کنه (کاری که مجتبی تو این 3 سال ازدواج فقط یکبار کرده)،

کار بدی اگه بکنه و من ازش ناراحت باشم تندی میگه مامانی بگشید (ببخشید)

قانعه به ستاره ای که بعد از جیش کردن تو دستشویی میگیره، جایزه یه روز کامل تمیز بودنش هم همون ستاره است

دعواش که می کنم میره سراغ تلفن و میگه بابا زنگ میزنم، تا چغلی منو به باباش بکنه

خدایا همه بچه ها رو سالم برای مادراشون نگه دار

عکسا بزرگ بود تو صفحه جا نشد

محیا و نی نی

محیا

یاد باد

دلم یه هو گرفت یاد دوستای قدیمم افتادم؛ دوستایی که دیگه یادم نیست آخرین بار کی دیدمشون، زندگی دست هر کدوممون رو یه جا بند کرد

من دوستامو میخوام، یعنی در اون حد که میرم تو گوگل اسمتون رو سرچ می کنم، ببین وضعم چقدر خرابه؛ آخه دیداری که نمیشه، مجازی هم از همدیگه دریغ می کنیم نامردا، یعنی من باید حالتون رو از گوگل بپرسم آیا؟ من چنین آدمی شدم

یعنی ببین چقدر دلم تنگ شده که اسم پسرای همکلاسی رو هم سرچ کردم که خدای نکرده یه کار مهمی نکرده باشن من از حسودی دق کنم، ولی باز همین که یاد اون دوران بی خیالی بیفتم برام غنیمته

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتغالی باد!

*****

نازی (دختر خواهرم 2.5 ساله ام) با محیا از روی کیسه های پلاستیک که مال مغازه شوهرخواهریه مثل کوهنوردا عبور می کنن میگم محیا نکن عمو دعوات می کنه، نازی میگه اشالی (اشکالی) نداره محیای خودمه

البته این اشالی از نظر نازیه، نظر باباشم محترمه!