دلیل غیبت چند روزه
این روزا حسابی درگیر بودم، گفتنش هم چندان لطفی برای بقیه نداشت که بخوام اینجا بنویسم، فقط یه گزارش میدم تا جبران این روزا بشه، تصمیم گرفتم یه وبلاگ خاله زنکی هم برا خودم بزنم تا حرفای خاله زنکی هم برا اونجا باشه از اون وبلاگا که تو توضیحاتش مینویسن من و عشقم در یک روز از گرما، جهنمه تابستون، افسار عشق به هم بستیم و اینجا خونه عشقمونه ( منم همون حس عق شما رو دارم نگران نباشید!!)
سه شنبه هفته قبل مراسم عقد کوچولومون بود، بریز بپاش آنچنانی هم نداشتیم عکس گیفتها و سفره رو برای دوستایی که نبودن میذارم، چهارشنبه حنابندان برادر آقاهه و پنج شنبه هم عروسی و جمعه پاتختیشون بود، همه اش در حال دویدن از خونه خودمون به خونه آقاهه و آرایشگاه و بازار و باغ بودیم، من که خوش سلیقه!! خواهرای آقاهه بدون حضور من نه خنچه میچیدن، نه گیفت درست میکردن نه حنا تزئین می کردن ( وای وای چه عروس گلی دارن، خدا به بقیه هم شانس بده) تخلیه ایده شدم دیگه، کلی هم خوش به حاله آقاهه بود، همه اش با هم بودیم و به لطف خانمای آرایشگر خوچل، اما حیف اصلا درست حسابی با مهمونای خونه خودمون نبودم میرفتم یه سلام میکردم و دِبرو
به خواهرام میگم نمیدونم چرا از جاری جانم خوشم نمیاد، نمی تونم دوستش داشته باشم، با نگاه عاقل اندر سفیه میگن: کدوم آدم عاقلی جاریش رو دوست داره که تو دومیش باشی؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هنوز عاقل بیدم،اینو نمیگفتم لال از دنیا میرفتم ها! (شوخی کردم ها در تاریخ چندین جاری با علاقه واقعی نسبت به هم دیده شدن، هنوزم منقرض نشدن!!)
ببخشید که اینقدر لوس و خاله زنکی بود، فعلا که زندگی من رو این دوره!!!