پشت گوش مخملی
بالاخره پشت گوشای اینجانب هم مخملی شد!!
همای سعادت رو شونه های آقاهه نشست و از زبون من جواب مثبت رو شنید
خیلی تردید داشتم، این آدم رویایی من نبوده و نیست ولی می دونم که رویای من هم خیلی دست نیافتنی بود، این روزا پر از احساسای تردید، ترس و اندوه بودم، تردید برای اینکه آیا این بهترین انتخاب من بوده؟ ترس از اینکه به قول و قرارها وفا نکنه، و اندوه برای تموم شدن دوران خوب و عزیز مجردی!!
دیروز که به بچه ها خبر می دادم، بیشتر فحش شنیدم تا تبریک!! مثلا: بی شعور بی معرفت حالا به من خبر میدی؟ حیف که خبر خوبه وگرنه ادبت می کردم!!
این وسط از همه راضیتر مامان جانه، بالاخره با یکی از فامیلاش وصلت کرد، جالب این بود که هی به من میگفت: ببین کاری نداشته باش که فامیل منه، ولی... حالا بعد این ولی کلی از محسنات این آقا سخن سرایی می کرد!! بابایی هم که دور از جون زن ذلیل عاشق فامیل زنش، اون هم راضی و خشنوده
امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم، برام دعا کنید