هیچ فکر کردین داستان یوسف و زلیخا می تونست جور دیگه ای باشه، مثلا فکر کنین زلیخا یوسف رو صدا میزنه، میگه بیا این قاب رو بزن به دیوار، بعد یوسف هم یه پیرهن تنگ و اندامی پوشیده میاد یه قیافه ای بگیره برای زلیخا، با یه حرکت سریع قاب رو میگیره بالا، بالا بردن ناگهانی دست همانا و تنگی پیراهن همانا بعد از بد شانسی زلیخا پیرهنه از پشت پاره میشه، و این طوریه که زلیخا بدنام میشه، جدی اگه این داستان تو قرآن نبود ، من بهش شک می کردم، آخه:

چند روز پیشا رفته بودیم پارک با اهل و عیال، این بچه ام مجتبی هم پیرهن یاسیش که خیلی خوشگل و اندامی و تنگ و ناناسه رو پوشیده بود، مثلا برای ما دلبری کنه منم که کلا برا خودم سوت می زنم ... خلاصه مجتبی با این پیرهن مذکور رفت والیبال بازی کنه وقتی برگشت پیرهنش از پشت جر خورده بود، بعد شوهر خواهری میگه نکنه زلیخا پاره کرده!!!!!

آخر شب کلی نقشه کشیدیم چیکار کنه مامانش نفهمه، و کله اش رو نکنه که پیرهن نازنین رو پاره کرده، آخه مادرشوهری رو این چیزا حساسه، مثلا مامان من هر ظرفی بشکنی یه دادی میزنه که «چرا اینجا شکستی، خودت باید جاروش کنی» همیشه هم نصیحت می کنه یه جایی ظرف رو بشکنید که جارو کردنش آسون باشه!!! ، اون اوایل وقتی خونه شون ظرفا رو می شستم اینقدر اسلو کار می کردم تا یه وقت خونم حلال نشه!!

راستی مجتبی برای تشویقم یه گوشی بهتره خریده برام، حالا داغ اون سرد شده، سی 903 رو بچسب