<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هبوط در کویر</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com</link>
<description>تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 14 Dec 2014 16:09:25 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>من و محیا</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/135</link>
<description>من آخره تربیت فرزندم ، اینم نمونه هاش خاله محیا بهش گفت بیا بهت شکلات بدم، هر چی گشت تو کیفش شکلات نبود، محیا هم خیلی راحت و بدون بهانه گیری این قضیه رو قبول کرد، فقط هزینه شکلات رو نقدی گرفت یه 500تومنی که خیلی باهاش حال می کرد ***** میز عسلی خونه مامانم رو به سختی بلند کرده داره میاره؛ تو راه پهلوی خواهرم رو هم با میز کنده، بعدم چشاش رو آورده بیرون که کی گفته اینجا بشینی، چرا اینجا نشستی؟ نزدیک بود اون یکی پهلوش رو هم برای تلافی بکنه ، ببخشید گفتن که</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2014 16:09:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>پایان یک کابوس</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/134</link>
<description>دیشب گریه کردم از ناراحتی، نه! از شادی تموم شدن یه کابوس ، انگار بار بزرگی از رو دوشم به زمین افتاد، کابوس سه ساله ام تموم شد اواسط بارداریم بود که تو سونوگرافیم، تشخیص هیدرونفروز (اتساع) کلیه داده بودن و یه چیزایی در مورد لگنچه، از اتاق سونوگرافی که اومدم بیرون مونده بودم چطور به مجتبی بگم تازه جنسیت بچه هم معلوم شده بود، عوض خوشحالی دونستن این اشک تو چشمام بود، دکتر گفت ممکنه اشتباه تشخیص داده باشن به هر حال با توجه به اندازه کلیه اون هم تو بدن یه جنین</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2014 14:46:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/133</link>
<description>Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* /* &gt;*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:&quot;&quot;; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin-top:0in; 	mso-para-margin-right:0in; 	mso-para-margin-bottom:10.0pt; 	mso-para-margin-left:0in;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2014 22:30:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
<item>
<title>یاد باد</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/132</link>
<description>دلم یه هو گرفت یاد دوستای قدیمم افتادم؛ دوستایی که دیگه یادم نیست آخرین بار کی دیدمشون، زندگی دست هر کدوممون رو یه جا بند کرد من دوستامو میخوام، یعنی در اون حد که میرم تو گوگل اسمتون رو سرچ می کنم، ببین وضعم چقدر خرابه؛ آخه دیداری که نمیشه، مجازی هم از همدیگه دریغ می کنیم نامردا، یعنی من باید حالتون رو از گوگل بپرسم آیا؟ من چنین آدمی شدم یعنی ببین چقدر دلم تنگ شده که اسم پسرای همکلاسی رو هم سرچ کردم که خدای نکرده یه کار مهمی نکرده باشن من از حسودی دق کنم،</description>
<pubDate>Sun, 25 Aug 2013 22:06:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات یک عروس و مادرشوهرش</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/131</link>
<description>نمیدونم این چه حکمتی داره آدم بهترین مادرشوهر دنیا یا بهترین عروس دنیا رو هم که داشته باشه باز یه جایی از طرف حرصش میگیره، حالا مادرشوهر منم عالی نباشه بد هم نیست، اما چند تا از کارای حرص درآرش از این قراره داغترینش اینه: اینا هر سال ختم کامل قرآن دارن با افطاری، البته در سالهای دور این مراسم زنونه مردونه بوده اما الان شده مردونه، خلاصه دم افطار بود که زنعمو مجتبی (بدون دعوت) همراه عموش اومد، حالا مادرشوهرم هم میخواد اون خجالت نکشه که مجلس زنونه نبوده و</description>
<pubDate>Tue, 13 Aug 2013 22:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
<item>
<title>عکس محیا</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/130</link>
<description>چند تا عکسای دخملیمو میذارم برای خالی نبودن عریضه حیف که وقت تایپ ندارم وگرنه از روز تولدش درد دل زیاد دارم خواهرا، از مهمونی مجبوری شب قبل از تولد و شکست در سفارش کیک تولد تا قهر کردن جاری و ... بگذریم راستی الی وبلاگت باز نمیشه این میز تولد این محیا در حال روشن کردن فشفشه کیک با شمع کیک این محیا در باغ پرندگان محیا تو تولد دخترای عموش</description>
<pubDate>Mon, 22 Jul 2013 14:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/130</guid>
</item>
<item>
<title>برای افسانه</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/129</link>
<description>این از اون مواقع نادریه که محیا خوابیده منم بی خیال گردگیری و هزاران کار نکرده نشستم پای کامی که بنویسم، امروز برای تو می نویسم افسانه جان دلم می خواست یه ایمیل جانانه برات بزنم که این اینترنت داغون ایمیلم رو باز نمی کنه نگران کم پست زدن من نباش به خاطر تو هم که شده برای چک کردم پیام ها زود میام امیدوارم بتونم ایمیلم رو باز کنم این از کتابی که برات خریدم و نشد که بهت بدم شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری اما من تو را خوب می شناسم.</description>
<pubDate>Tue, 12 Feb 2013 17:09:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
<item>
<title>درهم</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/128</link>
<description>توی زندگی اتفاقاتی می افته که هرگز برای خودت و فردات انتظارش رو نمی کشیدی دلم نمی خواد از زندگیم گله کنه، که هیچ وقت زندگی هیچ کس کامل نیست و هیچ وقت هم اونقدر خالی نمیشه که از همه چیز ناامید بشی(البته امیدوارم) به هر حال میخوام ثبت کنم حس امشبم رو خدای مهربون و قادر من چیزهای خواستنی زیادی بهم داده بهترینش محیا، اما با همه اینا چیزهای نخواستنی هم داده که آش کشک خاله بوده و ناخواسته زندگی رو برام تغییر داده، دلم یه وقتایی برای دخترک درونم میسوزه که زندگی</description>
<pubDate>Sat, 03 Nov 2012 20:44:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/128</guid>
</item>
<item>
<title>محیا</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/127</link>
<description>تولد دخترکم دقیقا دو ماه پیش بود، لحظه ای که فهمیدم وقت تولدشه راستش ترسیدم، خوب خواهر ترسیدنم داره، دکتر گفته بود نی نی طبیعی میاد، این طبیعی به زبون راحت و قشنگ و شیکه، وقتی سر خودت بیاد می بینی همچینم نیست، از آبرو و حیا که میری هیچ، مرگم برات آرزو میشه، اما........... به خواست خدا و یاری محیا نجات پیدا کردم، یه دفعه دیدم ولوله ای شد بین ماماها، زنگ زدن به دکتر و بعد هم آماده کردن سریع من برای اتاق عمل، دختر کوچولوم پی پی فرموده بودن و من از عذاب زایمان</description>
<pubDate>Mon, 09 Jul 2012 06:26:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/127</guid>
</item>
<item>
<title>چهارباغ به میدان امام می رسد؟</title>
<link>https://hobotdarkavir.blogfa.com/post/126</link>
<description>جونم براتون بگه خونه ما طرفای رباطه، یه روز که داشتیم از آمادگاه می رفتیم خونه، از خیابون باغ گلدسته رفتیم دروازه دولت، یه هو آقاهه پیچید تو خیابون سپه، گفتم چرا از این طرف میری؟ برگشت گفت: این وقت شب خلوته از همین ور بریم بهتره،( قبلش من در مورد ظرفای نقره حرف میزدم، آقاهه گفته بود: نچ نمیشه، گرونه. حالا من تو دلم گفتم حتما میخواد برام یه چیزی بخره از میدون امام)، رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون امام ، یهو میگه اینجا کجاست؟ چرا رسیدیم اینجا،مگه این</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 08:53:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>hobotdarkavir</dc:creator>
<guid>hobotdarkavir.blogfa.com/post/126</guid>
</item>
</channel>
</rss>
