تبليغاتX
هبوط در کویر

نگام افتاد به دستام، دیدم ووووووو (همون wow منظورم بود) چقدر دستم سفیده، به آقاهه گفتم: ببین دستام چقدر سفیده (یه جور ذوق کرده بودم انگار دفعه اوله دستمو دیدم)  دیدم داره برا خودش سوت میزنه، دستمو گرفتم کنار دستش گفتم ببین، زدم زیر خنده که تفاوت رو احساس کن، میگه: خوب اگه تو سفید تری من خوشگلترم !!!!!!!!!!!!!! یعنی پهن شده بودم رو مبل، یه دل سیر خندیدم قربونش برم بچه ام روحیه اش خوبه، قربون اعتماد به نفسش

*******

آقاهه کارش شیفتیه، درنتیجه خیلی شبا من تنها خونه ام، البته نه برای خواب (مامان قدغن کرده که غلط کردی تنها بخوابی) بعد بقیه اینقدر دلشون به حال من میسوزه، شبایی که سرکاره از مامان خودم تا مامان آقاهه زنگ میزنن دلداریم میدن که نترسیا کم کم آقاهه میاد، دلت تنگ شده الهی بمیرم که نزدیک ما نیستی بیای اینجا ولی مسئله اینه که من اینقدر حال میکنم تنهام، از هفت دنیا آزادم، نه مشکل غذا چی بپزم دارم، نه آقاهه هست که سر کانال تلویزیون چنگول کشی کنیم، یا دعوامون بشه که نمیشه تو همه اش بازی کنی، نوبت منه، حالا که به اون ته تهای قلبم نگاه می کنم بعضی روزا هم دلم براش تنگ میشه، یا غروبا دلم میگیره، ولی کلا احوال خوبیه

******

آخر شهریور با مامانم اینا و خواهرام اینا رفته بودیم تهران و شمال، خوش گذشت( به قول آقاهه مگه میشه با مامانت اینا باشی و بهت خوش نگذره!!)  یه روز رفتیم نمک آبرود تله کابین، البته ما با خط 1 رفتیم چون ارتفاع بالاتری میرفت ، اما چون پارسالم با همین خط 1 رفتیم کنجکاو بودم خط 2 چطوره چون کابیناش جدیدتر و باکلاسترن، اگه کسی رفته بگه چطوره من از فضولی نمیرم، یه روز رفتیم لاویج و جنگل های اطرافش ، یه روز سیسنگان غروبا و قبل ازخواب هم لب دریا، یه روز هم رفتیم امامزاده داود حس قشنگی که قبلنا داشتم ایندفعه پیداش نشد.....



*****

اینم رقیه نوشته بر و بچ جواب بدید بهش

روم به دیوار گلاب به روتون چون زندگی خرج داره منم مثل سوسانو اینجوری دعوتتون می کنم هرکی هر روزی می تونه خراب شه خونه ما اعلام کنه تا برنامه ریزی کنم تشریف بیارید
همه تون

نوشته شده توسط memol در پنجشنبه 1390/07/21 ساعت 22:6 | لینک ثابت |
این روزا گاهی اوقات سر کلاسای فنی و حرفه ای که میرم خاطرات دانشگاه برام زنده میشه، هر چند اون بهار دیگه گذشته اما خاطراتش هنوز لبخند رو به لبم میاره، سر کلاس اما جای دوستام خالیه که آذر و رقیه که باهم می نشستیم و حتی اگه استاد گیر میداد باز از روی کاغذ تبادل نظر می کردیم، یاد سوسن که این اواخر بیشتر باهم بودیم خیالم همیشه باهاش راحت بود، یاد اعظم که با هم از شریعتی و کوئیلو و حمید مصدق می گفتیم، یاد حدیث که تو سختترین روزا مرهمی از عرفان و قرآن به زخم هام می گذاشت، یاد شیرین که اون همه تلاش و مطالعه اش منو علامت تعجب می کرد، یاد زینب که سر قضیه شوهر با هم کرکر خنده داشتیم، یاد همه می افتم حتی پسرای کلاس یه وقتایی دلم میخواست جرشون بدم، یه وقتایی که با ترم بالایی ها کلاس داشتیم تازه می فهمیدیم نه همه پسرا هم بی مزه نیستن!!!! دلم اما برای اون وقتایی که می گفتن استاد خسته نباشید خیلی تنگه
یادش بخیر اون روزایی که تو چمنای پشت دانشگاه می نشستیم و آذر ترانه می خوند بعد که جوگیر میشد می پرید ما رو بغل می کرد و ما هم کنار می کشیدیم، یادته رقیه همیشه هم غلط غلوط می خوند؟
یادش بخیر روزایی که می نشستیم جلو در دانشگاه ورود و خروج بچه ها رو چک می کردیم بس که فضول بودیم، خوبیش این بود که خودمون هم استتار شده بودیم بین شاخ و برگا
یادش بخیر وقتایی که مچ کسی رو می گرفتیم به ثانیه نکشیده بقیه بر و بچ رو هم خبر می کردیم، یادش بخیر یه چایی می گرفتیم با سه تا لیوان، دلمون می خواست میشد یه بستنی هم بگیریم با سه تا قاشق!!!!
یاد دل بستنامون، یاد دل شکستنامون، یاد دل بریدنامون
یادش بخیر اردوهایی که با هم رفتیم مشهد جمکران مناطق جنگی همه اش پر از خنده بود و گاهی معنویت ، یادمه مشهد از خودم ناامید شدم بس که بچه ها در حال دعا و نماز بودن، راستی زینب مگه ما دل نداشتیم؟
یادش بخیر اون روز که داشتم پسرا رو مسخره می کردم تا رسیدم به مجید بدت اومد کلی نصیحتم کردی که یعنی چی جوونای مردم رو مسخره می کنی؟ من همون روز فهمیدم بهش دل بستی چه فایده که اون نفهمید؟ البته شایدم خوب شد که نفهمید بعضی آدما از دور تماشایی ان نزدیک که شدی جز حبابی در حال ترکیدن ، نیستن
یاد همه بچه ها بخیر یاد اونایی که سایه هم رو با تیر میزدیم یاد اونایی که تا وارد می شدیم دنبالشون می گشتیم، یاد اونایی که می دیدیمشون و قلبمون گرم می شد بخیر


نوشته شده توسط memol در پنجشنبه 1390/04/23 ساعت 19:34 | لینک ثابت |

چند روز پیشا رفته بودم دبیرستانی که کارای کامپیوتریشون رو انجام میدم، مدیر دبیرستان عوض شده بود و هنوز منو نمی شناخت این دبیرستانم که شاهده، باید حواسم باشه آسته برم آسته بیام، آخر وقت منو کشید کنار با یه لحن مشکوک گفت خانم یسلیانی کرم به صورتت چی می مالی؟ منم مونده بودم کدوم کرم نکنه طبق معمول ضد آفتابم ماسیده، یا نکنه فکر کرده کرم پودری چیزی زدم میخواد پدر بابامونو دربیاره، گفتم هیچی ضدآفتاب مای، گفت خیلی خوب رو صورتت نشسته گفتم برا دخترم سوال کنم، بماند که چقدر ذوق پوستم رو کردم ولی خیلی ترسیده بودم ها

***********

یاسین میگه من دیگه نه میخوام برم سربازی نه دکتر میشم، اصلا میخوام خدا بشم!!!!!!!!!!

***********

به علی میگم نازی با کی عروسی کنه؟

میگه با هر کی بزرگتره

میگم خوب با دادا رضا عروسی میکنه

میگه نه هر کی کوچیکتره ولی از یاسین بزرگتره

( یاسین و علی رقیب عشقی ان)

*********

روزمرگی ها بود دیگه گفتم یه چیزی گفته باشم تایپ نکن از دنیا نرم

نوشته شده توسط memol در شنبه 1390/04/11 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

فکر می کنم کسایی که وبلاگم رو میخونن بدونن که من دو سه سال پیش حسی رو تجربه کردم که شاید عشق اسمش بود

حالا اون حس تموم شده و من آرزو می کردم با همسرم باز دوباره تجربه اش کنم، که نشد یا شاید هم از نوعی دیگه شد، نمی دونم شاید هم من توقعی بیشتر از حقم از زندگی داشتم و بیخود حس می کنم چیزی تو زندگی کم دارم، بگذریم

عادت داشتم و دارم مطالبی که می نویسم یا می بینم و دوست دارم رو تو گوشه کنار هاردم بذارم، از جمله تموم چیزایی که برای اون مرد یا از اون مرد بود، بعد از اینکه به خودم قبولوندم که این قسمت زندگیم کات شده و مردی که به اصرار از خدا فقط اون رو برای زندگی می خواستم از زندگیم shift + delete شده، همه چیز رو پاک کردم و بعد از ازدواج تمام ایمیل های مابینمون رو هم پاک کردم، هر چند هنوز اسم و ایمیلش هست و عجیب اینکه منی که فقط شماره تلفن نزدیکانم رو به خاطر دارم بعد از دو سه سال شماره اون رو بدون کمترین فکر به یاد میارم، عجیبه

امروز داشتم هاردتکونی می کردم که تو یکی از فایلها چشمم به شعری افتاد که اون برام گفته بود، انکار نمی کنم که بخشی از حس خوبی که اون روزا داشتم رو دوباره حس کردم، اما برام مسخره هم بود، مسخره برای اینکه کسی که مرد عمل نبود چه راحت حرف می زد، برام هنوز سواله که آیا اونچه تو شعراش می گفت از قلبش بیرون می اومد یا فقط  میخواست دختربچه احساساتی رو خوشحال کنه که «چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب» شده

اگه اینقدر از عشق می نویسم برای اینه که دغدغه اکثر هم سن و سالام هنوزم به نوعی عشقه، گاهی نمیدونم چه راهی درسته و باید به دوستم چی بگم که بین ابراز عشق به کسی که دوست داره و یا قبول مردی که حسی بهش نداره کدوم راه درسته؟ باید بهش از شیرینی بودن با کسی که عاشقشی بگم، و از حسرت از دست دادن این موهبت خدادادی و یا باید برحذرش کنم که اون هم مثل من از عشق سیلی نخوره و بهتره با مردی باشه که عوض حس خوب عاشقانه حس خوب اعتماد و حمایت همیشگی رو بهش میده

راستی کدوم راه؟

نوشته شده توسط memol در سه شنبه 1390/03/10 ساعت 20:18 | لینک ثابت |