تبليغاتX
هبوط در کویر

جونم براتون بگه خونه ما طرفای رباطه، یه روز که داشتیم از آمادگاه می رفتیم خونه، از خیابون باغ گلدسته رفتیم دروازه دولت، یه هو آقاهه پیچید تو خیابون سپه، گفتم چرا از این طرف میری؟ برگشت گفت: این وقت شب خلوته از همین ور بریم بهتره،( قبلش من در مورد ظرفای نقره حرف میزدم، آقاهه گفته بود: نچ نمیشه، گرونه. حالا من تو دلم گفتم حتما میخواد برام یه چیزی بخره از میدون امام)،  رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون امام ، یهو میگه اینجا کجاست؟ چرا رسیدیم اینجا،مگه این چهارباغ نبود؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

بچه ام به خیالش داشت از چهارباغ می رفت طرف کاوه!!!!! فکر کن چهارباغ و سپه رو اشتباه بگیری!!!!!!

این بود آتویی که آقاهه داد

*********

داریم فیلم نارنجی پوش رو می بینیم، یه خانومه هم کنارم نشسته، تو صحنه هایی که آشغالا رو نشون میده هی ابراز نفرت می کنه و وای و اه و پیفش به راهه، بعد من دلم میخواست جرش بدم خانومه رو، آخه در عین دیدن همه اینا تخمه شکستن و پرت کردنش جلوی صندلی وقفه نداره، خواستم یه چیزی بهش بگم، دیدم یه وقت دعوامون میشه تو سینما خوبیت نداره، یعنی همه سعیم رو کردم طوری بشینم که چشمم بهش نیفته، یه چیزی از فیلم بفهمم

ولی خداییش آدمایی که مثلا با فرهنگن و پول صرف سینما می کنن، میان یه فیلمی می بینن که پیامش اینه که به این زمین بدبخت رحم کنید مرد از این همه کثافت، انگار نه انگار به همون آشغال زایی شون ادامه میدن

ما رو میگن صاحب تمدن چندین هزار ساله ایم!!!!!

*********

این بود آخرین پست قبل ازمامان شدن، فکر کن دارم مامان میشم، چه سخت و شیرین و گنگ، می ترسم راستش

نوشته شده توسط memol در چهارشنبه 1391/02/13 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

باز روزی نو در راه است و تو باید مسلح باشی با عشق، اندیشه، ایمان، شادی...
چاره ای نیست؛ عزیز من!سهم ما از میلیاردها سال حیات و حرکت ذره ای بسیار نا چیز است
این سهم را چه کسی به تو حق داده که با خستگی و پیری روح، با بلاتکلیفی، با کسالت، دو دلی به تباهی بکشی؟

یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی

**********

شاید کمی زود بود، اما به خاطر یه سری مسائل تصمیم گرفتیم که از کوچولوی زندگیمون دعوت کنیم بیاد پیشمون

برام ورود یه موجود دیگه به زندگی دو نفره خیلی سخت بود، اما این مدتی که تو وجودم با اون زندگی می کنم و حس آفرینشی که تو بدن من داره اتفاق می افته، شرایط رو آسون می کنه، وقتی به مسئولیتی که با اومدنش به گردن من و مجتبی است فکر می کنم، خیلی می ترسم، اما باید بپذیرم این مسئولیت رو

نی نی اردیبهشت به دنیا میاد، فکر کن باید شبانه روز در اختیارش باشم و یه سالی رو حداقل، به خودم فکر نکنم

پ.ن: دوستای گلم ببخشید که خیلی وقت ننوشتم، زندگیم تحت الشعاع این دخمله است، منم که کلا تنبل بودم و هستم

دوست دارم عید جمع بشیم، همدیگه رو یه جایی ببینیم به شرطی که منتظر یه زهرای باربی نباشید، دههه سر خودتون هم میاد

دعا کنید نی نی سالم و صالح باشه، حالا خوشگل و باهوش هم باشه ما شکایتی نداریم

برای نی نیم یه سری هنرنمایی کردم تموم که شدن عکس میذارم براتون،

پیشاپیش عید مبارک

 

نوشته شده توسط memol در پنجشنبه 1390/12/25 ساعت 22:48 | لینک ثابت |

نگام افتاد به دستام، دیدم ووووووو (همون wow منظورم بود) چقدر دستم سفیده، به آقاهه گفتم: ببین دستام چقدر سفیده (یه جور ذوق کرده بودم انگار دفعه اوله دستمو دیدم)  دیدم داره برا خودش سوت میزنه، دستمو گرفتم کنار دستش گفتم ببین، زدم زیر خنده که تفاوت رو احساس کن، میگه: خوب اگه تو سفید تری من خوشگلترم !!!!!!!!!!!!!! یعنی پهن شده بودم رو مبل، یه دل سیر خندیدم قربونش برم بچه ام روحیه اش خوبه، قربون اعتماد به نفسش

*******

آقاهه کارش شیفتیه، درنتیجه خیلی شبا من تنها خونه ام، البته نه برای خواب (مامان قدغن کرده که غلط کردی تنها بخوابی) بعد بقیه اینقدر دلشون به حال من میسوزه، شبایی که سرکاره از مامان خودم تا مامان آقاهه زنگ میزنن دلداریم میدن که نترسیا کم کم آقاهه میاد، دلت تنگ شده الهی بمیرم که نزدیک ما نیستی بیای اینجا ولی مسئله اینه که من اینقدر حال میکنم تنهام، از هفت دنیا آزادم، نه مشکل غذا چی بپزم دارم، نه آقاهه هست که سر کانال تلویزیون چنگول کشی کنیم، یا دعوامون بشه که نمیشه تو همه اش بازی کنی، نوبت منه، حالا که به اون ته تهای قلبم نگاه می کنم بعضی روزا هم دلم براش تنگ میشه، یا غروبا دلم میگیره، ولی کلا احوال خوبیه

******

آخر شهریور با مامانم اینا و خواهرام اینا رفته بودیم تهران و شمال، خوش گذشت( به قول آقاهه مگه میشه با مامانت اینا باشی و بهت خوش نگذره!!)  یه روز رفتیم نمک آبرود تله کابین، البته ما با خط 1 رفتیم چون ارتفاع بالاتری میرفت ، اما چون پارسالم با همین خط 1 رفتیم کنجکاو بودم خط 2 چطوره چون کابیناش جدیدتر و باکلاسترن، اگه کسی رفته بگه چطوره من از فضولی نمیرم، یه روز رفتیم لاویج و جنگل های اطرافش ، یه روز سیسنگان غروبا و قبل ازخواب هم لب دریا، یه روز هم رفتیم امامزاده داود حس قشنگی که قبلنا داشتم ایندفعه پیداش نشد.....



*****

اینم رقیه نوشته بر و بچ جواب بدید بهش

روم به دیوار گلاب به روتون چون زندگی خرج داره منم مثل سوسانو اینجوری دعوتتون می کنم هرکی هر روزی می تونه خراب شه خونه ما اعلام کنه تا برنامه ریزی کنم تشریف بیارید
همه تون

نوشته شده توسط memol در پنجشنبه 1390/07/21 ساعت 22:6 | لینک ثابت |
این روزا گاهی اوقات سر کلاسای فنی و حرفه ای که میرم خاطرات دانشگاه برام زنده میشه، هر چند اون بهار دیگه گذشته اما خاطراتش هنوز لبخند رو به لبم میاره، سر کلاس اما جای دوستام خالیه که آذر و رقیه که باهم می نشستیم و حتی اگه استاد گیر میداد باز از روی کاغذ تبادل نظر می کردیم، یاد سوسن که این اواخر بیشتر باهم بودیم خیالم همیشه باهاش راحت بود، یاد اعظم که با هم از شریعتی و کوئیلو و حمید مصدق می گفتیم، یاد حدیث که تو سختترین روزا مرهمی از عرفان و قرآن به زخم هام می گذاشت، یاد شیرین که اون همه تلاش و مطالعه اش منو علامت تعجب می کرد، یاد زینب که سر قضیه شوهر با هم کرکر خنده داشتیم، یاد همه می افتم حتی پسرای کلاس یه وقتایی دلم میخواست جرشون بدم، یه وقتایی که با ترم بالایی ها کلاس داشتیم تازه می فهمیدیم نه همه پسرا هم بی مزه نیستن!!!! دلم اما برای اون وقتایی که می گفتن استاد خسته نباشید خیلی تنگه
یادش بخیر اون روزایی که تو چمنای پشت دانشگاه می نشستیم و آذر ترانه می خوند بعد که جوگیر میشد می پرید ما رو بغل می کرد و ما هم کنار می کشیدیم، یادته رقیه همیشه هم غلط غلوط می خوند؟
یادش بخیر روزایی که می نشستیم جلو در دانشگاه ورود و خروج بچه ها رو چک می کردیم بس که فضول بودیم، خوبیش این بود که خودمون هم استتار شده بودیم بین شاخ و برگا
یادش بخیر وقتایی که مچ کسی رو می گرفتیم به ثانیه نکشیده بقیه بر و بچ رو هم خبر می کردیم، یادش بخیر یه چایی می گرفتیم با سه تا لیوان، دلمون می خواست میشد یه بستنی هم بگیریم با سه تا قاشق!!!!
یاد دل بستنامون، یاد دل شکستنامون، یاد دل بریدنامون
یادش بخیر اردوهایی که با هم رفتیم مشهد جمکران مناطق جنگی همه اش پر از خنده بود و گاهی معنویت ، یادمه مشهد از خودم ناامید شدم بس که بچه ها در حال دعا و نماز بودن، راستی زینب مگه ما دل نداشتیم؟
یادش بخیر اون روز که داشتم پسرا رو مسخره می کردم تا رسیدم به مجید بدت اومد کلی نصیحتم کردی که یعنی چی جوونای مردم رو مسخره می کنی؟ من همون روز فهمیدم بهش دل بستی چه فایده که اون نفهمید؟ البته شایدم خوب شد که نفهمید بعضی آدما از دور تماشایی ان نزدیک که شدی جز حبابی در حال ترکیدن ، نیستن
یاد همه بچه ها بخیر یاد اونایی که سایه هم رو با تیر میزدیم یاد اونایی که تا وارد می شدیم دنبالشون می گشتیم، یاد اونایی که می دیدیمشون و قلبمون گرم می شد بخیر


نوشته شده توسط memol در پنجشنبه 1390/04/23 ساعت 19:34 | لینک ثابت |